نامه حکمتیار، نوشداروی قبل از مرگ سهراب برای هزاره ها
نامه حکمتیار، نوشداروی قبل از مرگ سهراب برای هزاره ها

نفر سوم
گلبدین حکمتیار در سال 1389 هم نامه ای به آدرس هزاره ها نوشته بود و در آن نامه گویا برای این مردم دلسوزی کرده بود و از آنها خواسته بود به حرفهایش گوش دهند که راه نجات در اطاعت از او و بقول خودش برادری است. من آن موقع جوابی به این نامه نوشتم که در جمهوری سکوت چاپ شد. زیر عنوان آقای حکمتیار نامه ات دیر رسید.
این بار اما مانده ام با این آقا چه کار کنم؟ واقعا گیج ام. برای همین است که چهار پنج روز است از بلال نوروزی می گریزم. چون نامه حکمتیار که پخش شد، برایم پیام داد که باز هم جوابی می نویسی که در جمهوری چاپ کنیم. منم گفتم آره. اما وقتی برای جواب نوشتن بار دیگر نامه این آقا را خواندم. مغزم هنگ کرد. آیا او جایی برای پاسخ گفتن گذاشته است؟ آیا هنوز می شود امیدوار بود که چنین آدمی و چنین ذهنیتی، تغییر پذیر و اصلاح شدنی است؟
نامه نوشتن، سخن گفتن و حتی دعوا کردن و کل مکل زبانی کردن، همه اش به این معنی است که هر دو طرف همیدگر را قبول دارند و به گفتن و شنیدن معتقدند.
ولی برای کسی که به کشتن، سوختن و قین و فانه کردن تهدید می کند، بنویسم سلام علیکم و رحمته الله و برکاته؟ که چه شود؟ فکر کنم بهترین راه این است که یا از همون ضرب المثل قدیمی اطاعت کنیم و هیچ چیزی نگوئیم که گفته اند: جواب ابلهان، خاموشی است. یا هم در یک کلمه به زبان خودش بنویسیم. رازه، "دا گز دا میدان".
به همین دلیل، دم حکمتیار را همینجا گره می کنم. و با مخاطبان نامه حکمتیار سخن میگویم.
هزاره ها! حکمتیار مبارز می طلبد، آیا شما آماده اید؟
تا کنون یکی دو نوشته در ارتباط به نامه حکمتیار خوانده ام. این پاسخ ها مرا اندکی بیشترنگران کرده است. در بسیاری از پاسخ هایی که کاربران شبکه های اجتماعی نیز از خود نشان داده اند، این نکته دیده می شود که اکثر بر این باور اند که سخنان حکمتیار در این نامه هذیان است. هذیان مردی در آستانه مرگ که آرزوهای برآورده نشده اش را نشخوار می کند.
پس حالا دوباره و این بار با صدای بلند، می پرسم. آیا اگر تیغ تصفیه از نیام بیرون آمد. اگر عده ای عزم تکرار قزل آباد و مزار و یکاولنگ و کندی پشت کردند. اگر آمدند و گفتند "هزاره ها بروند به گورستان" آماده پاسخ گویی مناسب هستیم؟ این را باید از رهبرانی که همیشه گوش چپن شان را بالا می گیریم و دست هایشان را می فشاریم و روزهای عید صف به صف خانه شان می رویم بپرسیم و از آنها بخواهیم، ضمانتی برای مقابله با چنین خطری را اگر دارند به مردم نشان دهند اگر ندارند صادقانه با مردم در میان بگذارند تا مردم خود فکر روز مبادای خود را بکنند. |
اگر حکمتیار را به عنوان یک شخص در نظر بگیریم چنین چیزی تا حد زیادی درست است. یعنی فردی به نام گلبدین حکمتیار خروتی قندوزی، واقعا در بستر مرگ سیاسی است و از وز وز های او نباید ترسید. او که روزگاری امیر حزب اسلامی بود و در میان همه اقوام فرمانده و سرباز داشت. حالا سالها است که پنهانی زندگی می کند و حتی نمی تواند آدرسی داشته باشد تا کسانی که هنوز او را امیر می دانند به دست بوسی اش بروند.
اما اگر حکمتیار را به عنوان یک "نگاه" و یک "تفکر" در نظر بگیریم. آن وقت است که خیلی چیزها عوض می شود. در این صورت باید ترسید و باید بصورت جدی از خود یعنی هر هزاره و هر شهروند دیگر افغانی که در پیام عیدی او تهدید شده اند، باید از خود بپرسند، آیا اگر شمشیر پاکسازی قومی بار دیگر از نیام کشیده شد، فرقی نمی کند به دست چه کسی، آیا باید سر به سندان گذاشت تا گویتین شان را فرود بیارند؟ یا واقعا آماده پاسخ دهی در خور هستیم.
نامه حکمتیار، اگرچه خوشمان نیامد. عده ای ترسید. عده ای به سخره گرفت و عده ای هم تجزیه و تحلیلش کرد. اما این نامه با همه بدی هایی که دارد، یک حس دارد. حسن این نامه این است که شدت خطر، خطری را که هزاره ها فکر می کنند دیگر گذشته است، یاد آوری می کند.
نامه حکمتیار چنان سیلی محکمی است که هزاره هایی را که از یک دهه دموکراسی نیم بند، مثل من بیش از حد خوش بین شده اند و رخت راحتی در آفتاب خاطر جمعی پهن کرده اند، بیدار می کند.
این نامه به داروی تلخ می ماند که اتفاقا به موقع رسیده است. از این رو آن را باید خوب خواند، بار بار باید خواند. این نامه را بدون نویسنده اش باید خواند.
نویسنده این نامه می تواند کسی باشد که نه مثل حکمتیار در کوه ها پنهان است، بلکه ممکن است کسی باشد که بریکی از ارکان قدرت در کابل تکیه زده است. یا هم در یکی از مدرن ترین شهرهای دنیا زندگی می کند و برای تحقق یافتن دوباره این نگاه، مشغول لابی گری است.
پس حالا دوباره و این بار با صدای بلند، می پرسم. آیا اگر تیغ تصفیه از نیام بیرون آمد. اگر عده ای عزم تکرار قزل آباد و مزار و یکاولنگ و کندی پشت کردند. اگر آمدند و گفتند "هزاره ها بروند به گورستان" آماده پاسخ گویی مناسب هستیم؟
این را باید از رهبرانی که همیشه گوش چپن شان را بالا می گیریم و دست هایشان را می فشاریم و روزهای عید صف به صف خانه شان می رویم بپرسیم و از آنها بخواهیم، ضمانتی برای مقابله با چنین خطری را اگر دارند به مردم نشان دهند اگر ندارند صادقانه با مردم در میان بگذارند تا مردم خود فکر روز مبادای خود را بکنند.
رهبرانی که داوطلبانه از مردم خواستند سلاح خود را زمین بگذارند و قلم بجایش بگیریند. و مردم نیز چنین کردند.
در یک دهه گذشته؛ هیچ کس به اندازه هزاره ها از دموکراسی، حاکمیت قانون، تحکیم نظام کنونی حمایت نکرد. هیچ کس به اندازه این قوم در انتخابات شرکت نکرد. هیچ کس به اندازه این طایفه به تحصیل و دانشگاه روی نیاورد. اینها همه خوب و درست ترین اقدامات ممکن بودند. مرحبا.
اما آنقدر ذوب این روند شدند و با چنان شدتی به سمت مدنیت حرکت کردند که در همین یک دهه فرسنگها از سنت ها و تفکر ته نشین شده در ذهنیت افغانی، خود را دور کردند. حد اقل می توان گفت، قشر تاثیر گذار این مردم، که شمارشان نیز اندک نیست به حق که چنین کردند.
از هفت ساله اش تا هفتاد ساله اش پای درس معلم و استاد نشستند. حتی معاون وزیر دفاعش به دانشگاه خصوصی رفت و حد اقل تا درجه لیسانس درس خواند.
آنچه به عقل کوتاه من می رسد این است که در قدم اول رهبران سیاسی که به حق یا ناحق فعلا سکان دار رهبری هزاره ها هستند، باید با عملکرد خرد گرایانه و فعال سیاسی و در تعامل با نیروهای تاثیر گذار سیاسی و جامعه جهانی، سعی کنند که زمینه برای بیرون کشیده شدن شمشیر تصفیه قومی، هیچگاهی فراهم نشود. |
این را تک تک ما باید از خود نیز بپرسیم. که شخصا برای مقابله با چنین روزی آمادگی داریم؟ هرکدام از ما؟ چه به لحاظ ذهنی و چه به لحاظ عملی واقعا چقدر آماده رویارو شدن با چنین روزی هستیم؟ اگر هستیم که خوش بحال مان. اگر نیستیم واقعا باید چه کار کنیم؟
من یکی که از این نامه واقعا شوکه شدم و ناگهان به یادم آمد که در این یک دهه، بیش از حد خوشبین بوده ام. هنوز هم هستم. هنوز هم من معتقدم که راه درست راهی است که در این ده سال رفته ایم. واقعا راه نجات هر قوم و هر ملتی بالاخره از مکتب و دانشگاه و تحصیل می گذرد.
واقعا و جدا باور دارم که اعتقاد به دموکراسی و تلاش برای دموکراسی و عدالت و نهادینه کردن حرکت های دموکراتیک، برای هیچ قومی نه تنها ضرر ندارد که یکی از آزموده شده ترین و پر ثمر ترین های ترقی و پیشرفت بوده است.
اما وقتی می بینم که هشت روز اعتصاب غذایی را با یک دروغ و شیطنت در هم می شکنند، و وقتی می بینم که دولت هیچ تصمیم جدی برای حل معضل کوچی ها نداشته است. و وقتی می بینم که راه بامیان و راه غزنی هیچ وقت برای آرام ترین و مدنی ترین مردم، امن نشد. بر این می شوم که تا حدودی از خوش بینی هایم کم کنم.
من یکی اعتراف می کنم. که برای مقابله با نیت "حکمتیارانه" آماده نیستم. من غافلگیر شدم. شما چطور؟ چه کار کنیم؟
آنچه به عقل کوتاه من می رسد این است که در قدم اول رهبران سیاسی که به حق یا ناحق فعلا سکان دار رهبری هزاره ها هستند، باید با عملکرد خرد گرایانه و فعال سیاسی و در تعامل با نیروهای تاثیر گذار سیاسی و جامعه جهانی، سعی کنند که زمینه برای بیرون کشیده شدن شمشیر تصفیه قومی، هیچگاهی فراهم نشود.
اما در کنار آن واقعا باید برای ایجاد و یا برای یافتن ضمانتی عملی و واقعی برای مقابله با "نیت حکمتیارانه" نیز خود را آماده کرد.
بهر قیمتی. هرچه زودتر، فردا شاید دیر باشد. اگر با این تهدید بالقوه در افغانستان با بصیرت و سنجیده شده برخورد کنیم. می شود گفت این نامه حکمتیار در حکم نوشداروی قبل از مرگ سهراب برای هزاره ها است. اما اگر بازهم غافل بمانیم، شاید بهایی را که برای این غلفت بدهیم، سنگین تر از آنچیزی باشد که فعلا بتوانیم تصور کنیم.
منبع :جمهوری سکوت

ر یا کسی دیگر از همفکران او واقعاً در پی تحققبخشیدن این تهدیدات باشند، پاسخ هزارهها به طور عام در برابر این تهدید چیست؟ .... نازیهای آلمان یا طالبان افغانستان خلقالساعه به میدان نیامدند و بدون زمینه به آن قتلهای هولناک دست نزدند. لشکری داشتند و حامیانی داشتند و وقتی هم به عملی کردن اهداف خود شروع کردند با مانعی رو به رو نشدند. اما زمانی که میلیونها تن یهودی یا هزاران تن هزاره به نیستی رفتند، تنها قربانیان و بازماندگان قربانیان بودند که دانستند نازیها یا طالبان چه کار کردند.



این وبلاک در حقیقت نوشته دوستان است که من جمع اوری کردم تا بتوانم از طریق این دریچه هم با دوستانم ارتباط برقرار کنم هم نوشته های خوب را برای مواد باخودم داشته باشم امید که دوستان عزیز مرا درین را یاری کنند.