نامه حکمتیار، نوشداروی قبل از مرگ سهراب برای هزاره ها

نامه حکمتیار، نوشداروی قبل از مرگ سهراب برای هزاره ها

 

 

نفر سوم

 

گلبدین حکمتیار در سال 1389 هم نامه ای به آدرس هزاره ها نوشته بود و در آن نامه گویا برای این مردم دلسوزی کرده بود و از آنها خواسته بود به حرفهایش گوش دهند که راه نجات در اطاعت از او و بقول خودش برادری است. من آن موقع جوابی به این نامه نوشتم که در جمهوری سکوت چاپ شد. زیر عنوان آقای حکمتیار نامه ات دیر رسید.

 

این بار اما مانده ام با این آقا چه کار کنم؟ واقعا گیج ام. برای همین است که چهار پنج روز است از بلال نوروزی می گریزم. چون نامه حکمتیار که پخش شد، برایم پیام داد که باز هم جوابی می نویسی که در جمهوری چاپ کنیم. منم گفتم آره. اما وقتی برای جواب نوشتن بار دیگر نامه این آقا را خواندم. مغزم هنگ کرد. آیا او جایی برای پاسخ گفتن گذاشته است؟ آیا هنوز می شود امیدوار بود که چنین آدمی و چنین ذهنیتی، تغییر پذیر و اصلاح شدنی است؟

 

نامه نوشتن، سخن گفتن و حتی دعوا کردن و کل مکل زبانی کردن، همه اش به این معنی است که هر دو طرف همیدگر را قبول دارند و به گفتن و شنیدن معتقدند.

ولی برای کسی که به کشتن، سوختن و قین و فانه کردن تهدید می کند، بنویسم سلام علیکم و رحمته الله و برکاته؟ که چه شود؟ فکر کنم بهترین راه این است که یا از همون ضرب المثل قدیمی اطاعت کنیم و هیچ چیزی نگوئیم که گفته اند: جواب ابلهان، خاموشی است. یا هم در یک کلمه به زبان خودش بنویسیم. رازه،  "دا گز دا میدان".

به همین دلیل، دم حکمتیار را همینجا گره می کنم. و با مخاطبان نامه حکمتیار سخن میگویم.

 

 هزاره ها! حکمتیار مبارز می طلبد، آیا شما آماده اید؟

تا کنون یکی دو نوشته در ارتباط به نامه حکمتیار خوانده ام. این پاسخ ها مرا اندکی بیشترنگران کرده است. در بسیاری از پاسخ هایی که کاربران شبکه های اجتماعی نیز از خود نشان داده اند، این نکته دیده می شود که اکثر بر این باور اند که سخنان حکمتیار در این نامه هذیان است. هذیان مردی در آستانه مرگ که آرزوهای برآورده نشده اش را نشخوار می کند.

پس حالا دوباره و این بار با صدای بلند، می پرسم. آیا اگر تیغ تصفیه از نیام بیرون آمد. اگر عده ای عزم تکرار قزل آباد و مزار و یکاولنگ و کندی پشت کردند. اگر آمدند و گفتند "هزاره ها بروند به گورستان" آماده پاسخ گویی مناسب هستیم؟

این را باید از رهبرانی که همیشه گوش چپن شان را بالا می گیریم و دست هایشان را می فشاریم و روزهای عید صف به صف خانه شان می رویم بپرسیم و از آنها بخواهیم، ضمانتی برای مقابله با چنین خطری را اگر دارند به مردم نشان دهند اگر ندارند صادقانه با مردم در میان بگذارند تا مردم خود فکر روز مبادای خود را بکنند.


اگر حکمتیار را به عنوان یک شخص در نظر بگیریم چنین چیزی تا حد زیادی درست است. یعنی فردی به نام  گلبدین حکمتیار خروتی قندوزی، واقعا در بستر مرگ سیاسی است و از وز وز های او نباید ترسید. او که روزگاری  امیر حزب اسلامی بود و در میان همه اقوام فرمانده و سرباز داشت. حالا سالها است که پنهانی زندگی می کند و حتی نمی تواند آدرسی داشته باشد تا کسانی که هنوز او را امیر می دانند به دست بوسی اش بروند.

 

 اما اگر حکمتیار را به عنوان یک  "نگاه" و یک "تفکر" در نظر بگیریم. آن وقت است که خیلی چیزها عوض می شود. در این صورت باید ترسید و باید بصورت جدی از خود یعنی هر هزاره و هر شهروند  دیگر افغانی که در پیام عیدی او تهدید شده اند، باید از خود بپرسند، آیا اگر شمشیر پاکسازی قومی بار دیگر از نیام کشیده شد، فرقی نمی کند به دست چه کسی، آیا باید سر به سندان گذاشت تا گویتین شان را فرود بیارند؟ یا واقعا آماده پاسخ دهی در خور هستیم.

 

نامه حکمتیار، اگرچه خوشمان نیامد. عده ای ترسید. عده ای به سخره گرفت و عده ای هم تجزیه و تحلیلش کرد. اما این نامه با همه بدی هایی که دارد، یک حس دارد. حسن این نامه این است که شدت خطر، خطری را که هزاره ها فکر می کنند دیگر گذشته است، یاد آوری می کند.

نامه حکمتیار چنان سیلی محکمی است که هزاره هایی را که از یک دهه دموکراسی نیم بند، مثل من بیش از حد خوش بین شده اند و رخت راحتی در آفتاب خاطر جمعی پهن کرده اند، بیدار می کند.

این نامه به داروی تلخ می ماند که اتفاقا به موقع رسیده است. از این رو آن را باید خوب  خواند، بار بار باید خواند. این نامه را بدون نویسنده اش باید خواند.

 

نویسنده این نامه می تواند کسی باشد که نه مثل حکمتیار در کوه ها پنهان است، بلکه ممکن است کسی باشد که بریکی از ارکان  قدرت در کابل تکیه زده است. یا هم در یکی از مدرن ترین شهرهای دنیا زندگی می کند و برای  تحقق یافتن دوباره این نگاه، مشغول لابی گری است.

پس حالا دوباره و این بار با صدای بلند، می پرسم. آیا اگر تیغ تصفیه از نیام بیرون آمد. اگر عده ای عزم تکرار قزل آباد و مزار و یکاولنگ و کندی پشت کردند. اگر آمدند و گفتند "هزاره ها بروند به گورستان" آماده پاسخ گویی مناسب هستیم؟

 

این را باید از رهبرانی که همیشه گوش چپن شان را بالا می گیریم و دست هایشان را می فشاریم و روزهای عید صف به صف خانه شان می رویم بپرسیم و از آنها بخواهیم، ضمانتی برای مقابله با چنین خطری را اگر دارند به مردم نشان دهند اگر ندارند صادقانه با مردم در میان بگذارند تا مردم خود فکر روز مبادای خود را بکنند.

 

رهبرانی که داوطلبانه از مردم خواستند سلاح خود را زمین بگذارند و قلم بجایش بگیریند.  و مردم نیز چنین کردند.

در یک دهه گذشته؛ هیچ کس به اندازه هزاره ها از دموکراسی، حاکمیت قانون، تحکیم نظام کنونی حمایت نکرد. هیچ کس به اندازه این قوم در انتخابات شرکت نکرد. هیچ کس به اندازه این طایفه به تحصیل و دانشگاه روی نیاورد. اینها همه خوب و درست ترین اقدامات ممکن بودند. مرحبا.

اما آنقدر ذوب این روند شدند و با چنان شدتی به سمت مدنیت حرکت کردند که در همین یک دهه فرسنگها از سنت ها و تفکر ته نشین شده در ذهنیت افغانی، خود را دور کردند. حد اقل می توان گفت، قشر تاثیر گذار این مردم، که شمارشان نیز اندک نیست به حق که چنین کردند.

 

از هفت ساله اش تا هفتاد ساله اش پای درس معلم و استاد نشستند. حتی معاون وزیر دفاعش به دانشگاه خصوصی رفت و حد اقل تا درجه لیسانس درس خواند.

 آنچه به عقل کوتاه من می رسد این است که در قدم اول رهبران سیاسی که به حق یا ناحق فعلا سکان دار رهبری هزاره ها هستند، باید با عملکرد خرد گرایانه و فعال سیاسی و در تعامل با نیروهای تاثیر گذار سیاسی و جامعه جهانی، سعی کنند که زمینه برای بیرون کشیده شدن شمشیر تصفیه قومی، هیچگاهی فراهم نشود.


این را تک تک ما باید از خود نیز بپرسیم. که شخصا برای مقابله با چنین روزی آمادگی داریم؟ هرکدام از ما؟ چه به لحاظ ذهنی و چه به لحاظ عملی واقعا چقدر آماده رویارو شدن با چنین روزی هستیم؟ اگر هستیم که خوش بحال مان. اگر نیستیم واقعا باید چه کار کنیم؟

من یکی که از این نامه واقعا شوکه شدم و ناگهان به یادم آمد که در این یک دهه، بیش از حد خوشبین بوده ام. هنوز هم هستم. هنوز هم من معتقدم که راه درست راهی است که در این ده سال رفته ایم. واقعا راه نجات هر قوم و هر ملتی بالاخره از مکتب و دانشگاه و تحصیل می گذرد.

 

واقعا و جدا باور دارم که اعتقاد به دموکراسی و تلاش برای دموکراسی و عدالت و نهادینه کردن حرکت های دموکراتیک، برای هیچ قومی نه تنها ضرر ندارد که یکی از آزموده شده ترین و پر ثمر ترین های ترقی و پیشرفت بوده است.

اما وقتی می بینم که هشت روز اعتصاب غذایی را با یک دروغ و شیطنت در هم می شکنند، و وقتی می بینم که دولت هیچ تصمیم جدی برای حل معضل کوچی ها نداشته است. و وقتی می بینم که راه بامیان و راه غزنی هیچ وقت برای آرام ترین و مدنی ترین مردم، امن نشد. بر این می شوم که تا حدودی از خوش بینی هایم کم کنم.

 

من یکی اعتراف می کنم. که برای مقابله با نیت "حکمتیارانه" آماده نیستم. من غافلگیر شدم. شما چطور؟ چه کار کنیم؟

آنچه به عقل کوتاه من می رسد این است که در قدم اول رهبران سیاسی که به حق یا ناحق فعلا سکان دار رهبری هزاره ها هستند، باید با عملکرد خرد گرایانه و فعال سیاسی و در تعامل با نیروهای تاثیر گذار سیاسی و جامعه جهانی، سعی کنند که زمینه برای بیرون کشیده شدن شمشیر تصفیه قومی، هیچگاهی فراهم نشود.

اما در کنار آن واقعا باید برای ایجاد و یا برای یافتن ضمانتی عملی و واقعی برای مقابله با "نیت حکمتیارانه" نیز خود را آماده کرد.

بهر قیمتی. هرچه زودتر، فردا شاید دیر باشد. اگر با این تهدید بالقوه در افغانستان با بصیرت و سنجیده شده برخورد کنیم. می شود گفت این نامه حکمتیار در حکم نوشداروی قبل از مرگ سهراب برای هزاره ها است. اما اگر بازهم غافل بمانیم، شاید بهایی را که برای این غلفت بدهیم، سنگین تر از آنچیزی باشد که فعلا بتوانیم تصور کنیم.

                                                      منبع :جمهوری سکوت

تهدیدهای حکمتیار را جدی بگیریم



پیام حکمتیار حاوی نکته‌های جدی است. تا هنوز معلوم نیست که وی مسوولیت این پیام را به طور رسمی بر عهده می‌گیرد یا نه. اما نفس همین که این پیام در سایت رسمی او منتشر شده و رسانه‌های معتبری همچون بی بی سی به آن توجه کرده اند، اهمیت آن را گوشزد می‌کند.

این پیام بیشتر از آنکه محتوای سیاسی برای رسیدن به قدرت داشته باشد، خرج تبلیغاتی و ذهنیت‌سازی برای
جلب مخاطب دارد. هزاره‌ها مورد تهدید واقع شده اند، آن‌هم در حدی که باید سرنوشت قتل‌عام و کوچ‌های اجباری و قین و فانه‌شدن را در چشمان خود زنده سازند. فرق نمی‌کند که عملی‌کننده‌ی این تهدید حکمتیار باشد یا کسی دیگر. هزاره‌ها، به هر حال، باید حساب خویش را در نظر بگیرند و برای پرداخت آن آمادگی داشته باشند.

شاید این پیام نشان‌دهنده‌ی ضعف آشکار حکمتیار باشد که دیگر از رسیدن به قدرت و مدیریت حکومت مأیوس شده و به بلوف‌های شعاری و تبلیغات حساست‌برانگیز قومی متوسل شده است. شاید هم مطمین است که با خروج نیروهای بین‌المللی از افغانستان فرصت برگشت او به قدرت بیشتر می‌شود و باید از همین‌حالا خط و نشان‌هایش را تعریف کند تا وقتی به میدان آمد، هر حرف و حرکتش معنای معین خود را داشته باشد. به هر صورت،

حالا، دولت افغانستان در برابر این پیام چه واکنشی دارد؟ ... تا کنون هیچ حرفی از آدرس دولت در برابر این پیام با تهدیدات آشکار آن گفته نشده است. آیا دولت آن را فاقد اهمیت می‌داند یا تهدید شدن هزاره‌ها برایش اهمیتی ندارد؟ (هزاره‌ها باید پاسخ این سوال را خود جستجو کنند.)

جامعه‌ی مدنی افغانستان در برابر این پیام چه واکنشی دارد؟ ... آیا تهدید هزاره‌هاتهدیدی است که علیه یک بخش از شهروندان مدنی افغانستان صورت گرفته است و یا به صنفی از جامعه ارتباط دارد که دیگران مخاطبش نیستند و جامعه‌ی مدنی افغانستان نیز در قبال آن مسوولیتی احساس نمی‌کند؟ (هزاره‌ها با فکر کردن به این سوال، موقعیت خود را برای طرح و پیش‌برد داعیه‌های م


رهبران سیاسی هزاره در برابر این پیام چه واکنشی دارند؟ ... از آدرس این رهبران تنها دو سه سخن بالمثل با محتوای ضعیف‌تر یا قوی‌تر کافی نیست. اقدام عملی آنان برای اینکه بگویند این پیام را دریافت کرده اند و پاسخ آن را هم عملاً از مجراهای خاص تعقیب می‌کنند، ضرورت است. (هزاره‌ها باید این سوال را با جدیت به آدرس رهبران خود راجع سازند و از آن‌ها پاسخ جدی و روشن بخواهند.)دنی و زمینه‌های رسیدگی به این داعیه‌ها در بستر خاص فرهنگی و مدنی افغانستان نیز ارزیابی کنند.)

جامعه‌ی بین‌المللی در برابر این پیام چه واکنشی دارد؟ ... هزاره‌ها در طول ده‌سال گذشته با روی‌کرد مدنی با پروسه‌ی دموکراتیک کشور همراهی کرده و در کنار سایر اقشار و گروه‌های جامعه‌ی افغانی در تقویت و گسترش بنیادها و نورم‌های زندگی مدنی سهم شایسته‌ای ایفا کرده اند. تهدید حکمتیار در واقع خشم او از این نقش و سهم هزاره‌ها را نیز انعکاس می‌بخشد. آیا جامعه‌ی بین‌المللی این تهدید را جدی می‌گیرد و برای رفع آن تدابیری اتخاذ می‌کند یا منتظر می‌ماند که وقتی فاجعه همانند کویته بر مردم هجوم آورد، با انتشار اعلامیه و تذکرات و هشدارهایی به انجام مسوولیت خواهد پرداخت؟ (هزاره‌ها باید سوال خود به آدرس جامعه‌ی بین‌المللی را نیز جدی مطرح کند و از دنیا بخواهد که در برابر تهدیدهای حکمتیار مسوولانه و جدی برخورد کند.)

هزاره‌ها به طور عام در برابر این پیام چه واکنش دارند؟ ... این پیام بالاخره سوالی را در برابر سرنوشت مشترک اجتماعی میلیون‌ها انسان مطرح می‌کند. حکمتیار حرفی گفته است که دیگران فقط با شنیدنش شانه بالا انداخته و حتی پشت گوش هم نخاریده اند. اگر حکمتیار یا کسی دیگر از هم‌فکران او واقعاً در پی تحقق‌بخشیدن این تهدیدات باشند، پاسخ هزاره‌ها به طور عام در برابر این تهدید چیست؟ .... نازی‌های آلمان یا طالبان افغانستان خلق‌الساعه به میدان نیامدند و بدون زمینه به آن قتل‌های هولناک دست نزدند. لشکری داشتند و حامیانی داشتند و وقتی هم به عملی کردن اهداف خود شروع کردند با مانعی رو به رو نشدند. اما زمانی که میلیون‌ها تن یهودی یا هزاران تن هزاره به نیستی رفتند، تنها قربانیان و بازماندگان قربانیان بودند که دانستند نازی‌ها یا طالبان چه کار کردند.

پیام حکمتیار را باید جدی گرفت. هراس از حکمتیار باشد یا نباشد، هراس از جامعه و زمینه‌ای است که تهدید حکمتیار را با سکوت به آدرسی خاص نظاره می‌کند. سال 2014 سرفصل تاریخی است که فضای آن با تهدیدات خطرناک در برابر هزاره‌ها  و در مجموع تمام گروه‌های آسیب‌پذیر مذهبی، اتنیکی و فعالین مدنی  با سکوت معنادار همه‌گانی شکل می‌گیرد.

نامه به آقای خلیلی نماد «غرور شکسته و آرزوهای برباد رفته»

نامه به آقای خلیلی نماد «غرور شکسته و آرزوهای برباد رفته»

 

 

عظیم بشرمل

 

چندی پیش مطلبی درباره آقای خلیلی، به مناسبت عیادت او از قسیم اخگر در فیس بوک  نوشتم شماری اعتراض کردند و عده‌‌یی هم دوستانه گفتند .... با حفظ احترام به آقای خلیلی و همه آنان می‌‌نویسم: ما نسل رنج، فقر و محرومیت هستیم، در کشور خودمان تحقیر شدیم و در دیار غم و غربت توهین. گرسنگی و برهنگی‌های مردم غریب‌مان را در این جا و آن جا با چشمان خودمان دیدیم و دشت‌‌های سوزان «تفتان» و «زاهدان» را با پاهای برهنه خودمان پیمودیم.

 

 آقای خلیلی! تا هنوز جای پای برهنه‌ی خواهران خردسال سرزمین من در دشت‌های سوزان زاهدان باقی است. ما در هر گورستان دنیا، عزیزی را دفن کردیم و در هر اقیانوس و دریاچه عزیزی را گم. من درد ملتی را در درونم زنده نگهداشتم که در اردوگاه‌های فاشیستی «تل سیاه» و «سنگ سفید» جهنم آخرت را در دنیا تجربه کردند.

آقای خلیلی! من در دانشگاه کابل دختری را دیده‌ام که چشمانش را اشک گرفته بود و می‌شرمید صحبت کند. سرانجام  به من گفت: بشرمل امتحان رسید، ولی من پول چپتر (جزوه درسی) ندارم. وقتی از خانه به کابل آمدم کرایه موترم را پدرم با صد بدبختی از کسی قرض گرفت.

 

 آقای خلیلی! تو تاج امپراتوری‌ات را در بامیان مفت به دست آوردی، اما هم‌چنان مفت از دست دادی! برای مردم ما چه سخت به دست آمده بود، اما تو چه آسان باختی!؟ چون تو به فکر دزدی بودی نه مقاومت! مزاری برای روزهای چون بامیان رنج کشید، اما تو آن را تبدیل به گنج کردی.


 آقای خلیلی! من در غزنی مهاجرانی را دیدم که از ایران برگشته بودند، بعد از مدت‌ها بیکاری نان خشک خریده و در آب تر کرده با فرزندان‌شان می‌خوردند. من در دانشگاه کابل دانشجویانی را دیدم که در امتحان چهارونیم ماهه به خانه رفته نتوانستند؛ چون کرایه موتر نداشتند. من دانشجویی را دیدم که دو هفته درد کشید و پنج‌صد افغانی نداشت تا داکتر برود. من در «هزارستان» خانمی را دیدم که از خون‌ریزی زایمان جان داد، اما خانواده‌اش پول یک بار به داکتر بردنش را نداشتند. من در کابل پسران و دخترانی را می‌شناسم که برای آمادگی کانکور به کابل آمده‌اند، ولی روزها گرسنه مانده‌اند، حتا گاهی پول یک نان خشک را نداشتند.

 

آقای خلیلی! من زنان شهدایی را می‌شناسم که با پول لباس‌شویی یتیمان‌شان را بزرگ می‌کنند. تو به‌جز کرسی لوکس، خانه مجلل و دفتر و بارگاه مجلل‌ات جای دیگر این سرزمین را ندیده‌ای، اما من هر روز در لب سرک صد‌ها خواهر و برادرم را می‌بینم که گدایی می‌کنند. من هزاران جوان روشنفکر و تحصیل‌کرده را می‌بینم که از گرسنگی و بیکاری رنج می‌برند، اما تو قومندان‌های بی‌سوادت را به جای آنان در اداره‌ها جابه‌جا کرده‌ای. با این‌که تو به نمایندگی همین گرسنه‌ها، گداها و بیکاران به کرسی معاونت تکیه زده‌ای، اما هیچ دردشان را درمان و هیچ زخم‌شان را مرهم نکرده‌ای.

 دوستان منصفانه قضاوت کنید! در چنین شرایط من و امثال من سکوت کنیم یا چون اطرافیان آقای خلیلی به مدح و تملقش بپردازیم یا این‌که از درد مردم غریب‌مان فریاد بکشیم که آقای خلیلی! مردم رنج می‌کشند، اما شما گنج می‌کشید!

 

آقای خلیلی! تو تاج امپراتوری‌ات را در بامیان مفت به دست آوردی، اما هم‌چنان مفت از دست دادی! برای مردم ما چه سخت به دست آمده بود، اما تو چه آسان باختی!؟ چون تو به فکر دزدی بودی نه مقاومت! مزاری برای روزهای چون بامیان رنج کشید، اما تو آن را تبدیل به گنج کردی.

 وقتی طالبان به دره شکاری رسیدند تو طرح کشتن اطرافیانت را صادر می‌کردی که به خاطر زردار و زورمند شدن با هم مشکل پیدا کرده بودید. موترهای نظامی طالبان مدت نیم ساعت از دره شکاری به مرکز بامیان رسیدند با این‌که در وقت عادی کسی این مسیر را در این مدت پیموده نمی‌تواند؛ چون تو و هم‌راهانت بیست گلوله هم در مقابل آنان شلیک نکردید. این در حالی بود که مردم هزاره‌جات فرزندان و پاره‌های تن‌شان را در رکاب تو فرستاده بودند تا از جان و مال، شرف و حیثیت و ناموس‌شان دفاع کنی و خودشان  به خاطر تحریم طالبان از گرسنگی علف می‌خوردند.

 

آقای خلیلی! تو در بامیان به جای سنگرهای طالبان سینه‌های قومندان شفیع و قومندان سرور را هدف قرار داده و سوراخ سوراخ کردی. تو سپاهی را به ارث بردی که در غرب کابل در کنار مزاری عاشقانه می‌جنگیدند، اما در بامیان با تو و در کنار تو همه «وندی» شدند و همه وند می‌زدید. بلی! وقتی رهبر تاراج‌گر باشد، باید عسکر هم تاراج کند. تو بامیان را مفت باختی، اما با شهرکت از شهر کابل سر برآوردی. جای را که به گفته رمضان بشردوست، مزاری به خانواده‌های شهدا، بیوه‌زنان و یتیمان داده بود. تو قصرهای ساختی که به «کاخ سبز دمشق» و «دارالخلافه‌ی هزار و یک شب بغداد» می‌ماند. دفترهای حزبی باز کردی که به دربار شاهان ساسانی ایران و امپراتوران روم قدیم شبیه بود.

 

 آقای خلیلی! تو در بامیان به جای سنگرهای طالبان سینه‌های قومندان شفیع و قومندان سرور را هدف قرار داده و سوراخ سوراخ کردی. تو سپاهی را به ارث بردی که در غرب کابل در کنار مزاری عاشقانه می‌جنگیدند، اما در بامیان با تو و در کنار تو همه «وندی» شدند و همه وند می‌زدید. بلی! وقتی رهبر تاراج‌گر باشد، باید عسکر هم تاراج کند.


 آقای خلیلی! مردم بهسود تکه‌تکه شدند، اما تو نظاره کردی. فرزندان هم‌تبارت دوصد ساعت در نزدیک خانه‌ات گرسنه ماندند، آن هم نه چون تو به خاطر زور یا زر؛ بل به‌خاطر یک رنج تاریخی که از عبدالرحمان به میراث مانده بود. تمام دنیا تکان خوردند، اما تو هم‌چنان در کرسی معاونت خواب بودی. از چهار گوشه دنیا مردم به خاطر دفاع از آنان دست به اعتصاب و تحصن زدند، اما تو حتا یک بار هم آنان را از نزدیک ندیدی. آقای خلیلی! اگر کسی دیگر جای تو می‌بود، شرافت‌مندانه استعفا می‌داد، نه این که رذالت‌مندانه سکوت!

ما درد دیده‌ایم و رنج کشیده‌ایم، اما آقای خلیلی تو و دوستان متملق‌ات هرگز آن را ندید و احساس نکردید. ما چون خالق و شیرین قربانی داده‌ایم، اما تو و دوستانت ‌خوردید و به یغمار بردید و با جابه‌جایی متملقان حزبی‌تان در دستگاه دولت، لیاقت و شایستگی را قربانی بند و بافت‌های حزبی‌تان کردید. در شوراهای ولایتی و شورای ملی به جای خوبان و دلسوزان و فهمیدگان کشور، عاشقان و قومندانان خلیلی راه پیدا کردند. در اطرافش به جای متخصص، متلمق جمع شده و به جای نخبگان ملت، محبان خودش را جا داده است.

 

آقای خلیلی! من خاطرات تلخ خواهران و عزیزان سرزمینم را با قطره‌های اشکم برایت روایت می‌کنم، اما تو هیچ وقت مشکلات آنان را ندیدی و رنج‌های‌شان را احساس نکردی.

آقای خلیلی گفته می‌شود قرار است با پول دولت ایران یک دانشگاه به نام «امام حسین» بسازی! مردک بشرم! بهسود و برچی را لبنان دیگر مساز. می‌دانی تاوان این کارت برای مردم چه کمر شکن و هنگفت خواهد بود؟!.

 

آقای خلیلی من خبر داشتم، اما «بصیر احمد دولت آبادی» در کتابش «مزاری ماندگارترین تلاش در تاریخ هزاره‌های افغانستان» بیش‌تر هویدا کرد. تو با مزاری به مخالفت و رقابت برخواسته بودی  و سرانجام به دشنام‌های رکیک تلفنی، جدال، کشمکش و جنگ انجامید. وزرات خارجه ایران به خاطر  سرشوخی مزاری جانب تو را گرفتند و در «فرجام غم انگیز» مردم و مزاری باخت و شماها بردید. نتیجه‌اش سقوط غرب کابل و کشته شدن مزاری بود، توطیه‌ای که  تو در پیشاور چیدی و طالبان آن را اجرا کرد.

آقای خلیلی! تو آنچه را از مزاری مفت به دست آوردی، مفت از دست دادی. تو نه یار صادق مزاری بودی و نه خادم راستین خلق، و نه بنده‌ی مومن خدا. بامیان برای مردم ما غرورآفرید اما تو آن را شکستی، دموکراسی به مردم ما امید خلق کرد اما تو آن را برباد دادی. تو نماد «غرور شکسته» و «آرزوهای برباد رفته‌ی مردم ما هستی».

 

دوستان آقای خلیلی به خاطری که خدا از او راضی باشد و خلق هم از دستانش آسوده، به جای چاپلوسی، خیرخواهانه مشورت دهید و منصفانه قضاوت کنید! تا او اصلاح‌ شود و جامعه به سوی شکوفایی حرکت کند نه تباهی و بی‌عدالتی و منفعت‌طلبی شخصی. اما پیشنهادم به شما آقای خلیلی این است: بیا در زندگی‌ات برای یک بار مردانه تصمیم بگیر، بشرم! و با نیم متر تناب خود را «حلق‌آویز» کن! شاید ملت تو را ببخشند و خدا از تقصیرت بگذرد.

 منبع :جمهوری سکوت

ترکمنو اوزبیک و هزاره باز هم قومو موشه


ترکمنو اوزبیک و هزاره باز هم قومو موشه --- داود سرخوش


دل دشمونو خدا بیدنه چطور اشگو (اشکار) موشه 
ترکمنو ازوبیک و هـــزاره باز هم قومــو موشــــــه

دل دشمونه خدا بیدنه چطور آشگو موشه
ترکمن و ازبیک و هزاره بسم قومو موشه
که موگفت ازبیک و هزاره تفنگ گردو موشه...
ده دلی از مو کدام کینه نبود کینه نیه
دل ازمو ام دله کچکی خیگینه نیه
ولی قد ظلم و ستم تا چه غیت گذرو موشه
که موگفت ازبیک و هزاره بسم قومو موشه
قرض صد ساله ره تا حالی حسابی نکدی
مو فقط خاسته یی حق جورنی کتابی نکدی
غم یک دل از که خوش لب های که اوزو موشه
که موگفت ازبیک و هزاره تفنگ گردو موشه
سالها زخم تنیو سوخت تنو شانه مونه
کس نشیند غیری مو بس تخ تخ زولانی مونه
اکو بسته دیگنه زودتر زنده نندو موشه 
که مو گفت ازبیک و هزاره بسم قو مو موشه 
او الی توخ شو بسم لنجه نکو میده موشی 
تیت پرک د هرکجا بی کسو آینده موشی 
خورده ای گرگ بیابو مالی بی چوپو موشی
 که موگفت ازبیک و هزاره تفنگ گردو موشه..... 
دل دشمونه خدا بیدنه چطو اشگو موشه 
ترکمن و ازبیک و هزاره بسم قومو موشه
منبع :  
فیس بوک
 جنرال دوستم

چنین گفت کاتب: یادداشتی کوتاه در باب کتاب «تذکّر الانقلاب»

چنین گفت کاتب: یادداشتی کوتاه در باب کتاب «تذکّر الانقلاب»

 

 

 

سرانجام پس از هشتاد سال تبعید در دیارِ فراموشی اما اینک کتابِ «تذکّر الانقلاب» مرحوم فیض‌محمّد کاتب هزاره پا به جهان انتشار نهاد، آن‌هم به همّت دانشور ارجمند علی امیری و انتشارات کاوه (کلن آلمان). از آن‌جا که کتاب از نعمت یک مقدمه‌ی عالی برخوردار است، لذا سعی می‌شود دامن سخن خیلی مختصر و سریع، پهن و جمع گردد.

مرحوم کاتب هزاره به طور عام در اکثر آثار و به نحو خاص در «سراج» است که روایت تاریخ را بر مبنای رویداد فاجعه شرح و بسط می‌دهد. اتخاذِ این مبنا به اندازه‌ی کافی نشان می‌دهد که او از یک رهیافت خِردگرا و خُردنگر در تاریخ‌نگاری پیروی می‌کند که به چنین نتیجه‌ای رسیده است. او این شرح‌و‌بسط‌ها و گزارش‌هایش از رخدادهای فاجعه را به سه شکل کلی می‌نگارد: دوره‌نگاری، سال‌نگاری و روزنگاری. او در مباحث دوره‌نگاری، دوره‌های تاریخی را یا بر مبنایِ زمان یا بر مبنایِ حاکم به نگارش درمی‌آورد، که مقدمه‌های آثارش نوعاً از این سنخ اند. در سال‌نگاری، سال‌ها را مبنایِ روایت رویدادها قرار می‌دهد. در روزنگاری، روزها را مبنایِ گزارش حوادث قرار می‌دهد. هر چه از قسم نخست به سمت اخیر حرکت کنیم، محتوای حرکت از کلی به جزئی سیر می‌کند. دوره دوره‌ی ظلمت است و سال‌ها سال‌های فاجعه و روزها روزهای فلاکت است. کاتب حقیقت آن‌ها را هم به نحو کلی و هم به نحو جزئی بیان کرده و گزارش داده است. در روزنگاری، جزئیات به‌طور دقیق نگارش یافته و مسائل و رویدادها به زبانی عریان و صریح و چه بسا تلخ و گزنده اما سخت واقعی به بیان درمی‌آیند: وضعیت به طرزی دهشت‌برانگیز آشوبناک است، هیچ قانونی وجود ندارد، «نه قرآن است و نه سنت و نه کتاب.» (ص: 146) مردم «افزون از همه، یومیه، حبس و ضبط و توقیف و بی‌ناموس و غارت و تاراج می‌شوند.» (ص: 154) بر تکرارِ مکرر در مکررِ فسق و فجور و زنا و تجاوز و بدناموسی و تاراج‌گری و کتاب‌سوزیِ «دزدانِ طریقِ جور و ستم‌پیمایِ مردمِ وحشی و ناهنجارِ کوهدامن و کوهستان»، که نه به قرآن و سنّت و کتاب پایبند اند و نه به اخلاق و انسانیت وفادار اند، پایانی متصوّر نیست. «سه هزار نفر از مردم شمالی که در شهر کابل مشغول سرقت خانه‌ها و کندن دروازه‌ها و غرفه‌ها و کشیدن و فروختن آیینه‌های عمارات و پارک‌های دولتی و به آتش سوختنِ کتب علوم و فنون متنوعه و ریدن بر آن‌ها و مخالطت با زنان و دختران و لواطت با امردان بودن» (ص: 103) هستند، جملگی به اجازتِ «رؤسایِ وحشت» روی می‌دهند و هیچ بازپرسی از آن‌ها صورت نمی‌گیرد. مردم شهر کابل «همه به یک‌بار و از کسب و تحصیل معاش برکنار و دست حسرت به زیر چانهْ انتظارِ رفع و دفعِ انقلاب داشته، روزِ یأس و وسواس به سر می‌برند.» (ص: 185) تذکّر الانقلاب یک اثر روزنگارانه است که در مرزِ روزنامه و کتاب حرکت می‌کند و این نوع حرکت از سویی ذاتاً ناتمام و پایان‌ناپذیر است، چنان‌که تقدیر و تقریر اثر نیز ناتمام و گشوده رها شده است و از سوی دیگر، زبان آن زبانِ صراحت و جدّیت است؛ چون کاملاً با مرزهای خشونت و دهشت درگیر است. کاتب هزاره با روزنگاشت‌هایش درواقع نشان می‌دهد که در این دوره‌ی کوتاه چگونه یک تجربه‌ی ناچیزِ مدنی/شهری در تاریخ معاصر افغانستان زائل و نابود می‌شود و سامان سیاسی برپا نشده فرومی‌ریزد، تهداب امور مملکت ساخته نشده نابود می‌شود و به تاراج می‌رود و هیچ امری بر بنیان خرد برقرار نمی‌شود و بر فراز نمی‌آید و چیزی جز «امور خارج از شأن انسانیت» یعنی «خشونت وحشیانه و کردار جاهلانه» به وقوع نمی‌پیوندد و چیزی جزء «سوء خاتمت و وخامت عاقبت» برای مردم این کشور رقم نمی‌خورد. در نتیجه، «زیستن در این مملکت به جز خسارت دنیا و آخرت مثمر ثمر و منتج نتیجه‌ی دیگر نیست.» (ص: 97)

 

کاتب هزاره با روزنگاشت‌هایش درواقع نشان می‌دهد که در این دوره‌ی کوتاه چگونه یک تجربه‌ی ناچیزِ مدنی/شهری در تاریخ معاصر افغانستان زائل و نابود می‌شود و سامان سیاسی برپا نشده فرومی‌ریزد، تهداب امور مملکت ساخته نشده نابود می‌شود و به تاراج می‌رود و هیچ امری بر بنیان خرد برقرار نمی‌شود و بر فراز نمی‌آید و چیزی جز «امور خارج از شأن انسانیت» یعنی «خشونت وحشیانه و کردار جاهلانه» به وقوع نمی‌پیوندد و چیزی جزء «سوء خاتمت و وخامت عاقبت» برای مردم این کشور رقم نمی‌خورد. 


تذکّر الانقلاب یک اثر انتقادی است؛ لذا از درونِ عرصه‌هایِ سیاست، دیانت، تاریخ، اجتماع، اخلاق، اقتصاد، قوم‌شناسی و... عبور کرده و بر فرازِ مرزهای آن‌ها بال می‌گستراند و بدین‌سان منبعی دست‌اول برای پژوهش و مطالعه در باب آن عرصه‌ها می‌گردد. بنابراین، گنجاندنِ این کتاب صرفاً در یک مقوله‌ی واحد دشوار است، اما با این‌حال می‌توان از جهات مختلف، به دلیل محدودیت‌های پژوهشی، به درون‌مایه‌ی آن نزدیک شد و از منظر خاصی، اثر را مورد بحث قرار دارد. با این‌حال، بیش از همه کاتب هزاره تحقیقِ مسیرِ «تاریخ سیاسی» و از طریق آن گزارشِ عناصرِ زیست‌جهانِ افغانی را روی دست دارد، که آن را در این اثر بر محور گزارشِ روزانه‌وارِ رویدادهایِ دوره‌ی حکومتِ حبیب الله معروف به پسر سقا به انجام می‌رساند.

 

مرحوم کاتب هزاره در این کتاب، تیغ جرّار به کرّار از نیام قلم برکشیده و روزروزِ دولتِ ضلالت‌آغاز و شقاوت‌انجام را ریزریز کرده و بر باد انتقاد می‌دهد. این اثر گزارشِ یکی از رویدادهایی است که حیات مدنی مردم افغانستان را یک قرن به عقب کشانیده است. مسأله‌ی کتاب یک مسأله‌ی آشنا و اساسی برای نویسنده و ما است، مسأله‌ی سلسله‌ی قتل‌عام‌ها و غارت‌ها و تاراج‌ها و تجاوزاتی که دولت و عمله‌ی جورش علیه مردم به راه می‌اندازد و همگی نشانه‌ها و آیه‌هایی از بحرانی پایدار در زیست‌جهان انسان افغانستانی به دست می‌دهد. تذکّر الانقلاب یادواره‌ای ناتمامِ از یک انقلابِ ناانقلابی است که به صورت روزنگاشت حرکت می‌کند. این کتاب ناتمام می‌کوشد نحوه‌ی دولت‌داریِ یک گله دزد لوچک را که از پس کوه آمده و زمام حکومت را تصاحب کرده، بیان کند. در ضمنِ آن، وضعیتِ شهری، اخلاق مردم، مناسبات سیاسی اقوام، واکنش‌ها و مواضع گروه‌ها در قبال رویدادها را گزارش می‌دهد. به عبارتی، این کتاب قطعه و برشی از زیست‌جهان افغانی و یکی از لحظه‌های تکان‌دهنده‌ای را به تصویر می‌کشد که در آنْ ددمنشی و بی‌دینیِ افغان‌ها و زوال اخلاق آن‌ها و فروپاشی سامان سیاست و نابودیِ مدنیت و به تبع اضمحلال انسانیت به اوج رسیده است.

 

مرحوم کاتب در این اثر به طور خاص به «اخلاق» و پدیدارهای اخلاقی توجه ویژه دارد؛ لذا بی‌اخلاقی‌های زیادی را روایت می‌کند؛ اما چرا؟ در عصر قدیم نه متد و روش بلکه این پایدیا و ادب و فرهنگ است که سیاست را امکان بخشیده و به پیش می‌برد. اخلاق ادبِ سیاست و بلکه شرطِ ورودِ به سیاست است. با کمی تسامح، به زبانِ مدرن، اخلاق به‌منزله‌ی روشِ سیاست است. از این رو است که تاریخ سیاسی ما سرشار از رساله‌های اخلاقی در باب سیاست است، اما با این‌حال، تمام این تلاش‌های تاریخی در ساختنِ مدخلی اخلاقی برای ورود به سیاست شکست خورده‌اند (مدخل از آن رو لازم و معنادار است که قرار است ورود از بدویت به مدنیت رخ دهد). اخلاق طریقِ سیاست است، و تذکّر که اخلاق حاکمان و اخلاق اجتماعی را با دقت خاصی گزارش می‌دهد، به وضوح عیان می‌سازد که این طریق مسدود و منتفی شده و نیز پایدیایِ مدنیت زوال یافته و در پیِ این زوال‌ها و انسدادها، نه تنها سیاست نابود شده بلکه اساساً هیچ امر معقول و انسانی سرپا نمانده است، بلکه این بی‌نظمی، بی‌قانونی و آشوب و خشونت محض است که بر تاریخ تباهی ما فرمان می‌راند. کاتب هزاره دامنه‌ی فرازوفرودِ این فرمانرواییِ تباهی را سال به سال و روز به روز دنبال و گزارش می‌کند. در تاریخ معاصر افغانستان از این برهه‌های آشوب کم نیست اما سه لحظه‌ی اوج آن عبارت اند از: 1) دوره‌ی عبدالرحمان، 2) دوره‌ی بچه سقو، 3) دوره‌ی جنگ‌های داخلی اخیر. مرحوم کاتب هزاره رویداد و پیامدهای لحظه‌ی نخست را در «سراج التواریخ» به شرح و تفصیل بازمی‌گوید، و روزنگاریِ لحظه‌ی دوم را در «تذکّر الانقلاب» ثبت و ضبط می‌کند. لحظه‌ی سوم اما هنوز مردِ میدانِ خویش را نیافته است. از این سه برهه، لحظه‌ی نخست لحظه‌ی استثنایی است؛ چون صرف سویه‌ی منفی ندارد بلکه خصلت برسازندگی نیز دارد. زیرا امکان‌ها و توانایی‌هایی را به عرصه‌ی وجود درآورد که تمام تاریخ بعد از خود را به پیش رانده و تحت فرمان گرفته است. تبارِ سیاسی‌شدنِ خیلی از شکاف‌ها و مسائل کنونی را باید در عصر عبدالرحمان جست‌وجو کرد که اکثر در زمان او به فعلیت و تحقق درآمده‌اند، مسائلی که بدون بازگشت به سرآغاز آن‌ها، امید حل‌وفصل‌شان نمی‌رود. تاریخ سیاسی کنونی هنوز تاریخ عبدالرحمانی است؛ نه به این معنا که شخص عبدالرحمان حکومت می‌کند بلکه به این معنا که رویه‌ی سیاست هنوز درون فضایی حرکت می‌کند که او برای آن گشوده است، و مسائلی اکنون دامن‌گیر آن است که او آن‌ها را ابداع کرده و به راه انداخته است. وضعیت کنونی سیاست را نمی‌توان نقطه‌ی توقفی بر آن‌ها دانست. کاتب در مقدمه‌ی اثرش پس‌زمینه‌ی حوادث را به قبل از برآمدن دزدان کوهی ارجاع می‌دهد اما فقط به چارچوب دوره‌ی امان‌الله ارجاع می‌دهد و این ارجاع خود را پیش‌تر نمی‌برد اما در متن اثر است که با اشاراتی پراکنده، درک مسائل را به چارچوب عبدالرحمانی ارجاع می‌دهد. به‌هرحال، نفس این ارجاعات است که پیوند و نسبت میان آثار کاتب هزاره را برملا می‌کند و باید این پیوند را جدّی گرفت. بدین‌ترتیب، سراج همچون چارچوب درک و فهمِ تذکّر به شمار می‌آید. برای درک عمیق تذکّر باید به سراج مراجعه کرد و سررشته‌ی زنجیره‌ی امور را باید از آن‌جا به دست گرفته و دنبال کرد. زیرا حوادث تاریخ سیاسی معاصر حلقه‌های یک زنجیره‌ی واحد اند و کاتب هزاره این زنجیره را به دقت رصد کرده و نقاط مختلف و مختصات محورهای آن را در کتاب‌های مختلفش نشانه‌گذاری و شرح و گزارش داده است. بنابراین، یافتن نسبت آثار او اهمیت تعیین‌کننده دارد.

 

 مسأله‌ی کتاب یک مسأله‌ی آشنا و اساسی برای نویسنده و ما است، مسأله‌ی سلسله‌ی قتل‌عام‌ها و غارت‌ها و تاراج‌ها و تجاوزاتی که دولت و عمله‌ی جورش علیه مردم به راه می‌اندازد و همگی نشانه‌ها و آیه‌هایی از بحرانی پایدار در زیست‌جهان انسان افغانستانی به دست می‌دهد. تذکّر الانقلاب یادواره‌ای ناتمامِ از یک انقلابِ ناانقلابی است که به صورت روزنگاشت حرکت می‌کند. این کتاب ناتمام می‌کوشد نحوه‌ی دولت‌داریِ یک گله دزد لوچک را که از پس کوه آمده و زمام حکومت را تصاحب کرده، بیان کند.


اما درباره‌ی مقدمه و ویرایش کتاب: مقدمه عالی نوشته شده است و جای گپ‌وگفتِ بی‌خود نمی‌گذارد. با این‌حال، دو نکته، یک نکته‌ی ذوقی درباره‌ی تعلیقات و دیگری نکته‌ی فنی درباره‌ی مقدمه قابل ملاحظه است، و البته این دو نکته به هیچ وجه از زیبایی و غنای مقدمه و تعلیقات نمی‌کاهد. نکته ذوقی این است که تعلیقاتِ مربوط به معنایِ کلمات و اصطلاحات قدیمی اگر در پایان کتاب می‌آمدند بسی بهتر و کاربردی‌تر می‌بود و دست باز می‌شد تا لغات بیشتری شرح و معنا شوند. لغات نامأنوس بیش از آن‌چه ذکر شده وجود دارد، دست‌کم برای قشر جوانان و دانشجویانی که در خارج از کشور تحصیل کرده‌اند. ضمناً اگر فهرست اعلام و... نیز استخراج می‌شد، این تلاش حرفه‌ای به کمال خود می‌رسید. اما نکته‌ی فنی درباره‌ی مقدمه به نام کتاب که «تذکّر الانقلاب» است برمی‌گردد. بار معناییِ نام و عنوانِ کتاب درواقع بر دوش مفهومِ «انقلاب» است ولی مفهوم انقلاب با این‌که گه‌گاه در متن کتاب مورد اشاره قرار گرفته اما هیچ گاه شرح و معنا نشده است. در مقدمه هیچ تلاشی برای تفسیر این مفهوم صورت نگرفته، شاید هم آن‌جا لازم نبوده است. اما پرسش به جای خود باقی است که چرا مرحوم کاتب به پدیدارِ دوره‌ی بچه‌ی سقا به‌مثابه‌ی «انقلاب» می‌نگرد و آن را ذیل این مفهوم مورد گزارش قرار می‌دهد؟ آیا این مفهوم واجد یک معنا و دلالت سیاسی است؟ در این صورت، معنای موردنظر و مراد دقیق کاتب از آن چیست؟ ضرورت پرداختن به این نکته زمانی بیشتر آشکار می‌شود که آن را در ذیل مقوله‌ی کلی‌تری مورد ملاحظه و مداقه قرار دهیم: ذهنیت افغانی و مواجهه با مفاهیم مدرن. کاتب هزاره در صدر لحظه‌ی آغازینِ رویارویی ما با غرب و عصر جدید قرار دارد. به‌هرحال، تا جایی که به انقلاب کبیر فرانسه مربوط می‌شود، بار معنایی آن بر دوشِ «مردم» است، و از این رو، در کانون آن «آزادی» و «برابری» می‌درخشد اما در این انقلاب افغانی، آزادی و برابری معنایی ندارد، همان‌طور که مردم در آن نقشی ندارد. مردم این‌جا نه سوژه‌ی انقلاب بلکه ابژه‌ی قتل و غارت و تجاوز و اسارت اند. بنابراین این معنای سیاسی عصر جدید نمی‌تواند مراد کاتب باشد؛ چون نه مردم بلکه یک گله دزد و راهزن جمع آمده و انقلاب و دگرگونی در تصاحب امارت به راه انداخته و در نتیجه، تمام خزانه‌ی دولت را که حاصلِ دسترنجِ ملت طی نیم‌قرن است را غارت و تاراج نموده، و نیز نه تنها در پیِ برقراری آزادی و برابری انسانی نبوده بلکه آزادسازیِ خشونتِ کشتارها و شهوتِ تجاوزها را دنبال کرده است، تصرفِ دختران و زنان و کشانیدن آن‌ها به بستر مفاسقت و مخالطت و نیز در آغوش لواطت افکندن نوجوانان و همچنین انواع و اقسام فسق و فجوری که به ذهن‌شان آمده را به عرصه‌ی فعل درآورده‌اند. حتی همان لحظه‌ای که شورش‌ها از هر سو گسترش می‌یابد، و سربازان زیر بارانِ مرگ نابود می‌شوند، حاکمان اوباش از غنودن در بسترِ فسق و فجور و تاراج و تجاوز دست برنمی‌دارند. بر این اساس، انقلابِ دارودسته‌ی بچه سقا نمی‌تواند معنای سیاسی خاصی داشته باشد که بتوان آن را انقلاب به معنای مصطلح خواند؛ اما قضیه به همین سادگی هم ختم نمی‌شود. با این‌که کاتب هزاره در موارد متعدد این اغتشاش را «تغلّب» خوانده اما روزنگاری خود را در باب این مفهوم نمی‌خواند و مسأله را فراتر از آن می‌داند. در حکومت‌های تغلبیه حداقل سامان سیاسی فرونمی‌پاشد، اما این‌جا بنیان‌ها فروریخته‌اند. همین‌طور، این اغتشاش را شورش نیز نمی‌توان خواند؛ زیرا نه تنها جهت سیاسی نداشته بلکه در راستای انتفای سیاست رخ داد. به‌هرحال، معنایِ موردنظرِ کاتب و این‌که او چرا این پدیده‌ی آشوب محض یا تاراج و اغتشاش افسارگسیخته را زیر نامِ انقلاب به گزارش می‌گیرد، خیلی روشن نیست. بنابراین، فعلاً حداکثر می‌توان «تذکّر الانقلاب» را به «یادواره‌ی یک آشوب» ترجمه کرد. روشنی‌اندازی بر این مفهوم و تلقیِ کاتب هزاره از آن، برگی از دفتر اندیشه‌ی تاریخ‌نگاریِ او را برای ما باز می‌کند، حداقل افقی را می‌گشاید که کتاب تذکّر الانقلاب از آن افق به نگارش درآمده است؛ و چه کسی بهتر از آقای علی امیری می‌تواند این افق را بگشاید؟ از این‌رو پرداختن به آن ضرورت دارد و جایش در مقدمه عالی او خالی به نظر می‌آید.

 

در نهایت، کتاب بعد از هشت دهه با تلاش تحسین‌برانگیزی آماده و چاپ شده است و لذا اکنون در انتظار خواندن و فهمیده‌شدن به سر می‌برد، تا شاید از فیضِ نورِ دیدگاه کاتب، گرهی از فروبستگی وضعیت کنونی و بلکه طریق فهم وضعیت گشوده گردد. زیرا او کلیتِ تاریخ سیاسی افغانستان را سرگردان بین دو حدِ ضلالت‌آغاز و شقاوت‌انجام صورت‌بندی می‌کند. در نتیجه، آثار او را باید اولین ره‌آموزِ نقدِ مقام و موطن تاریخی دانست که سیاست در آن تاریخ جورپیما، مقام و توطن گزیده است. سراج نقد مقامِ سیاستی است که پشتون‌ها آن را به پیش می‌برند و تذکّر نقدِ همان مقام است با این تفاوت که این بار، تاجیک‌ها آن را پیش می‌برند. خلاصه، دودِ نجات از کنده‌ی این دو جا برنمی‌خیزد، مخصوصاً که آن‌ها به هیچ وجه تا هنوز مسئولیت تباهیِ تاریخ سیاسی را به گردن نگرفته و در پی جبران آن برنیامده و نمی‌آیند. البته مرحوم کاتب نگاه قومی ندارد. از آن‌جا که هزاره‌ها سوار بر مرکب پادشاهی نشده‌اند، دلیلی ندارد تا آن‌ها را در صدر تاریخ سیاسی مورد نقد قرار دهد. اما این دلیل نمی‌شود تا او هزاره‌ها را از نقد معاف سازد، بلکه او در خلال آثارش تبر نقدش را بر سر کردارها و موضع‌گیری‌هایِ آن‌ها نیز فرود می‌آورد. به‌هرحال، آثار کاتب به میانجیِ عیان‌سازیِ وضعیتِ هارّ غالب و تخریبِ عقلیِ آن درواقع ره‌آموزِ نقد و فراخوانِ طریقی دیگر در تاریخ سیاسی است. درود بر هر آن کس که ندایِ این فراخوان و ره‌آموزیِ خرد را بخواند و بشنود و پاسخ گوید.

منبع :جمهوری سکوت

منطق مشترک ماندلا و مزاری

منطق مشترک ماندلا و مزاری

 

 

 محمد سمیع پور

 

این روزها که جهان به کالبد نحیف و بی جان نلسون ماندلا چشم دوخته و از شخصیت بی بدیل وی تجلیل می‌شود روشنفکران و تحصیلکردگان افغانستان نیز فارغ از وضع موجود جامعه و اینکه در دایمیرداد و ... چه می‌گذرد برای تکمیل ژست روشنفکری خویش در تاسف خوردن نلسون ماندلا از هم سبقت می‌گیرند و آه می‌کشند که چرا تاریخ معاصر ما خالی از ماندلاست! در یکی از سایت‌ها نویسنده استاد قسیم اخگر را نلسون ماندلای افغانستان دانست از این رو که جناب اخگر در طول مبارزاتش هرگز دست به خشونت نبرده و خلاف جهت تاریخ به مبارزه ادامه داده است. ضمن احترام به شخصیت والای استاد قسیم اخگر این مقایسه نتیجه برخورد کلیشه ای با ماندلا و عدم شناخت افغانستان بالاخص تاریخ سه دهه اخیر است. در برابر خشونت عریان منفعل نشستن اسمش مبارزه نیست! این‌گونه سخنان بی مایه نامش ستایش از استاد اخگر نیست بلکه دهن کجی و بی احترامی به خون‌های جنبش عدالت خواهی افغانستان است.

 

این نشان می‌دهد که جمعی از تحصیلکردگان ما نه ماندلا را می‌شناسند نه تاریخ افغانستان را همان طور که مزاری را هم نمی‌شناسند. مبارزه عدم خشونت که امروز به توهم جمعی از روشنفکران بدل شده نه هدف که راهی برای رسیدن به جامعه آزاد و بدون تبعیض است. هدف گمشده، رسیدن به عدالت اجتماعی است نه غرق در رویای عدم خشونت! نلسون ماندلا ابتدا با مبارزه منفی در تلاش بود تا با آپارتاید مواجه شود اما با بی نتیجه دیدن و سرکوب وحشیانه به تغییر روش و تاسیس شاخه نظامی کنگره ملی (نیزه ملت) به مبارزه مسلحانه و خشونت بار علیه رژیم آپارتاید دست زد و در نقد روش گذشته گفت: «برای رهبران آفریقای جنوبی این اشتباه و غیرواقعی است، که به روش‌های صلح‌آمیز و بدون خشونت ادامه دهند در حالی که حکومت با تظاهرات صلح‌آمیز ما با قهر و خشونت برخورد کرد. وقتی تمام راه‌های دیگر شکست خورده و تمام روش‌های مبارزه صلح‌آمیز مسدود شده آن زمان باید برای استفاده از روش‌های قهر آمیز به عنوان یکی از راه‌های مبارزه سیاسی تصمیم گرفت» وقتی طرف مقابل نه به راه شما و نه به هدف شما اعتقادی ندارد و اصلاً راه و هدف شما را فهم نمی‌کند چطور می‌توانید مبارزه کنید؟ وقتی جناح حاکم به اصول دموکراتیک، به عدالت اجتماعی، به گفت و گو پایبند نیست و با روش‌های خشونت بار در مقابل شما ایستاده و حیات شما را تهدید می‌کند از عدم خشونت سخن گفتن به معنای گوسفند وار در چنگال گرگ قرار گرفتن است! حضراتی که نسخه گاندی را برای افغانستان می‌پیچند به سخن ماندلا گوش سپارند که «در هند گاندی با یک قدرت خارجی طرف بود که در نهایت بسیار واقع‌گراتر و عاقبت‌اندیش بود. درحالی‌که سفیدپوستان حاکمِ آفریقای جنوبی این‌گونه نبودند. مبارزه‌ی منفی به دور از خشونت، موقعی موثر است که نیروی مقابلتان به قواعدی که شما به آن وفادار هستید، پایبند باشد. اما اگر اعتراض مسالمت‌آمیز مواجه با خشونت شود، سودمندی آن از بین می‌رود. برای من عدم خشونت یک اصل اخلاقی نبود، بلکه یک استراتژی بود. هیچ خیر اخلاقی در استفاده از یک سلاح ناکارآمد وجود ندارد.» وقتی بعد از مبارزه مدنی دانشجویان قهرمان کابل دولت کرزی با همه ادعاها و شعارهای پر طمطراق و ژست‌های دموکراتیک اش مردود گشت چه انتظاری به طور مثال از سیاف می‌رود در اوج توحش که نسبت به مبارزه عدم خشونت تمکین کرده و حقوق اقلیت را به رسمیت بشناسد! کسانی که استاد مزاری را به جنگ طلبی متهم می‌کنند و می‌گویند ایشان پاسخ همه مخالفین را با سلاح داد پاسخ دهند که مخالفین حزب وحدت مگر با چه زبانی به جز خشونت عریان با مزاری مواجه شدند!؟ شورای نظار چه زبانی به جز زبان سلاح و چه لغتی به جز لغت مرمی را می‌فهمید؟ رهبر شهید در رویارویی با جریاناتی که در پیشاور وجود هزاره را منکر شدند و هیچ سهمی به شیعه در قدرت ندادند و به طور خلاصه حقوق و هویت آنان را منکر شدند چه کرد؟ با وجود اینکه نیمی از کابل در اختیار حزب وحدت اسلامی بود بابه از طریق گفت‌وگو مطالبات مردم را دنبال کرد اما آیا طرف مقابل هم خود را ملزم به رعایت حقوق و حق حیات انسان‌ها می‌دید؟ یورش سیاف به غرب کابل در زمانی رخ داده که حزب وحدت اسلامی در حال گفت‌وگو با مجددی بر سر احقاق هویت و حقوق مردم بود.

 

 آیا اگر رهبر شهید همچون گاندی مبارزه را ادامه می‌داد حتی یک هزاره در کابل زنده می‌ماند؟ مزاری در برابر توحش شورای نظار به ناچار ولی با عزت و افتخار سلاح در دست گرفت و با آنان مواجه شد، با همان منطقی که ماندلا مواجه شد. ایشان بعدها برای مردم تشریح کردند که دلیل اینکه از ابتدا وارد جنگ نشدند این بود که اولاً نمی‌خواستند آغازگر جنگ باشند همان طور که تا شهادت بابه هم هیچ جنگی را ایشان شروع نکردند دوما نمی‌خواستند در آینده بگویند این هزاره‌ها و حزب وحدت اسلامی بود که مانع تحقق دولت اسلامی و حکومت قانونی در کابل شد از این جهت رهبر شهید از در دوستی و گفت‌وگو با دولت برآمد تا از طریق مذاکره حقوق و هویت انکار شده را احیا کند اما به علت انحصار طلبی دولت بی نتیجه ماند با همین منطق ماندلا هم ابتدا از در همکاری و گفت و گو با دولت آپارتاید افریقای جنوبی برآمد اما به همان دلیل که گفت‌وگوی مزاری بی نتیجه ماند کوشش‌های ماندلا هم ناکام ماند. ماندلا بعد از آن با تغییر روش به شکل دیگری به مقاومت پرداخت و صریحاً اعلام کرد: تا زمانی که رژیم آپارتاید از خشونت علیه مردم ما استفاده می‌کند، کنگره‌ی ملی آفریقا نیز به مبارزه‌ی مسلحانه علیه این رژیم ادامه خواهد داد. مبارزان مسلح ما تحت رهبری کنگره ملی آفریقا، به نبرد خود ادامه می‌دهند.

 

رهبر شهید هم منطق خویش را برای مردم و انحصار طلبان آشکار کرد و به صراحت گفت: جنگ را آغاز نمی‌کنیم ولی اگر کسی بر سر حیثیت مردم ما تجاوز کند دفاع می‌کنیم و جواب می‌دهیم. رهبر شهید هم با دولت انحصار طلب ربانی اتمام حجت می‌کند و هم برای مردم روشن می‌سازد که با ادامه روند حذف هزاره از سوی ربانی حزب وحدت تسلیم نمی‌شود: «حزب وحدت متعلق به مردم هزاره است مصمم است تا از هویتشان دفاع کند.» در سال ۱۹۶۰ وقتی پلیس آفریقای جنوبی به تظاهرات مسالمت‌آمیز مخالفان آپارتاید حمله کرد و ۶۹ نفر از تظاهرکنندگان را به ضرب گلوله کشت. ماندلا بعد از آن مبارزه صلح آمیز و بدون خشونت را ناکارآمد، غیر واقعی و بی نتیجه دانست و با بیان این مسئله که دولت آپارتاید تمام راه های مسالمت آمیز را مسدود کرده و راهی جز روش‌های قهر آمیز و مسلحانه نمانده برای افکار عمومی توضیح می‌دهد «دولت درصدد یک کشتار است و افریقایی‌ها، مردمان سرخورده و ناامید، سرانجام به نشان دادن واکنش برانگیخته خواهند شد. به نظر من، فصل مربوط به سیاست عدم خشونت را داریم می‌بندیم» ماندلا بعد از کشته شدن 69 نفر از تغییر روش سخن می‌گوید و نیزه ملت را تاسیس می‌کند چطور انتظار می‌رود که رهبر شهید به طور مثال بعد از افشار و کشته شدن بیش از هفتصد نفر در صدد دفاع برنیاید؟ رهبر شهید همچون ماندلا به تشریح چرایی مبارزه مسلحانه خویش پرداخته و با منطقی مستدل و صدایی رسا اعلام می‌کند : «از راه مذاکره سیاسی با گروه‌ها می‌نشینیم حقوق ملت خود را خواهانیم و عدالت اجتماعی را در جامعه می‌خواهیم و انحصار طلبی را نفی می‌کنیم هر کس باشد ولی از اینکه اینجا افغانستان است طرف مخالفت سیاسی را هیچ‌گونه تحمل ندارد!... وقتی که این برادران جهادی ما آمدند در پیشاور نشستند و اعلام کردند که ما برای این‌ها حق قائل نیستیم و این‌ها در افغانستان موجودیت ندارند ما تکان خوردیم که حالا موجودیت ما در خطر است کسی که موجودیتش در خطر باشد باید قبل از هر چیز از موجودیت خود دفاع کند» ژان پل سارتر در مقدمه دوزخیان زمین می‌نویسد «کشتن یک اروپایی با گلوله مانند این است که با یک تیر دو نشان بزنیم ... به جا می‌ماند یک انسان مرده و یک انسان آزاد» چرا باید یک اروپایی در الجزایر کشته شود؟ چون اگر او را نکشی او تو را خواهد کشت این منطق مبارزه در سراسر جهان در برابر کسانی است که جز زبان سرنیزه چیز دیگری نمی‌فهمند! این پاسخ به اروپایی‌هایی است که موجودیت الجزایری‌ها انکار می‌کنند. ماندلا می‌گوید: «پنجاه سال بدون خشونت هیچ چیزی برای مردم افریقا به بار نیاورده بود، مگر قوانین بیش از پیش سرکوبگرانه و حقوق هر چه کمتر... اجتناب از مبارزه‌ی مسلحانه، اصول اعتقادی ما طی ساله‌ای متمادی بوده است، اما تصمیم گرفتیم خشونت را در سياستمان بگنجانيم» ماندلا توضیح می‌دهد که قصد کنگره ملی در ابتدا حق خواهی و دست یابی به حقوق برابر و حضور در قدرت از طریق گفت‌وگو بود اما دولت به ناچار ما را به خرابکاری سوق داد اما با این وجود هم خرابکاری مد نظر نیزه ملت با خشونت نیروهای دولتی فرق دارد و این تصمیم نه معنی جنگ طلبی کنگره ملی بلکه چون راهی جز این باقی نمانده گرفته شده است.

 

رهبر شهید هم با استدلالی روشن برای تاریخ خط عدالت خواهی خود را ترسیم می‌کند و می‌گوید: «این حق مردم ماست که باید در اینجا در سرنوشتشان برای حکومت آینده سهم داشته باشند این حق را طلب داریم ولی به هیچ وجه این اعلام جنگ نیست و جنگ نمی‌کنیم و جنگ طلب نیستیم و مشروع هم نمی‌دانیم در این مسئله حرف منطقی با ایشان داریم» اما ربانی و سیاف پذیرای حرف منطقی نیستند وگرنه هر وجدان بیداری امروز در جهان به حقانیت مزاری رای می‌دهد وقتی این سخن رهبر شهید را می‌شنود که : «زمینه انتخابات فراهم شود که مردم خودشان زعیم آینده‌شان را تعیین کنند این حرف ماست... ولی آقای ربانی چون از اول تصمیم داشت که به هیچ قیمتی این قدرت را به دیگران تحویل ندهد لهذا امروز حکومتش را تشکیل داده و خود او خود را رئیس جمهور اعلام کرده!» اما انحصار طلبان به خشونت ورزی راهی جز جنگ باقی نگذاشته‌اند «ما در این جنگ اخیر برای دنیا و برای مردم افغانستان اثبات کردیم که طرفدار جنگ نیستیم و اینم ساله را اثبات کردیم که 12 جنگ سر ما و شما تحمیل شده این در پیش خارجی‌ها هم روشن است پیش شما هم روشن است پیش مردم کابل هم روشن است که اگر حزب وحدت می‌خواست انتقام بگیرد و می‌خواست در اینجا وارد جنگ شود مسلماً در اینجا سیاف و ربانی دیگر در کابل نبود... ما برای مردم خود حق می‌خواهیم و می‌خواهیم در تصمیم گیری شریک باشیم هر کس روی این مملکت خیانت بکند باید برایش بگوییم و جلوش را بگیریم» سارتر در کتاب شیطان و خدا دو جبهه را ترسیم می‌کند نگهبانان نظم موجود و براندازان نظم موجود. به نظر سارتر هر دو جریان دست به خشونت می‌زنند براندازان برای تغییر و نگهبانان برای تثبیت. اما هرگز نزد وجدان عمومی بشر این دو خشونت برابر نیست.

 

 تاریخ نشان داد که خشونتی که ماندلا و مزاری برای تغییر در مناسبات سیاسی و اجتماعی به کار بستند در مقایسه با خشونت حاکمان نژادپرست و انحصارطلب نه تنها در منطق و ماهیت کاملاً متفاوت هستند بلکه هرگز حتی در سطح و وسعت هم به پای هم نمی‌رسند که اولی دفاع از موجودیت و حقانیت و مبارزه برای زیستگاهی انسانی است و دومی سرکوب وحشیانه برای حفظ مناسبات نژادی، غیر انسانی و غیر اخلاقی است. مفهوم مشترکی که در گفتمان ماندلا و مزاری وجود دارد رد جنگ طلبی، انحصارگرایی و نژادپرستی برای رسیدن به وضع مطلوب است اما نگهبانان وضع موجود حاضر به تغییر مناسبات نژادی به روابط انسانی و مدنی نخواهند بود از این رو دست به هر خشونتی می‌زنند تا فریاد منادیان تغییر ساکت کنند تا هزینه مقاومت افزایش یابد. حساسیت مبارزه در این مرحله به اوج خود می‌رسد همواره در این مرحله عده ای خواهان سازش و پذیرش وضع موجود اند و رهبر برای تصمیم گیری در موقعیتی سرنوشت ساز قرار دارد تصمیم سرنوشت ساز همه رهبران بزرگ انقلابی از لومومبا تا ماندلا و مزاری و ... در این مرحله ایستادگی و مقاومت است. استراتژی مزاری و ماندلا ابتدا گفت و گو با نگهبانان وضع موجود بود اما وقتی خشونت قوت قالب باشد چاره ای جز مقابله به مثل نیست اما مقابله به مثل موجب یکی شدن ماهیت و منطق دو طرف نمی‌شود. نگهبانان وضع موجود (آپارتاید) می‌خواهند صدای عدالت طلبان را خاموش کنند و مانع تغییر شوند عدالت طلبان با مشاهده توحشِ سرکوبگران از خشونت برای حفظ موجودیت و پایبند کردن طرف مقابل به حقوق برابر و ملزم شدن حاکمان به گفت‌وگو استفاده می‌کنند و این دو جبهه در جهان کاملاً تفکیک شده و این منطق پذیرفته شده است. خلافِ جهتِ تاریخِ محافظه کار حرکت کردن مبارزه هست اما جاودانگی در تغییر تاریخ محافظه کار است. عظمت کار ماندلا و مزاری در مرحله نخست قرار دادن نقطه پایان بر تاریخ محافظه کار (وضع موجود) است که سراسر آن تحقیر ملتی به وسیله ملتی دیگر بوده خواه سیاه پوست مورد تبعیض و رنج تاریخی قرار گیرد خواه هزاره، جنس مظلوم یکی است در تاریخ و سرنوشت هر دو آمده که باید جوالی و برده باشند جنس ظالم هم یکی است هر دو نژاد پرست و بی رحم، تاریخ کهن پشتیبان و در خدمت حاکمان و به معنای دیگر ظالمان است سرنوشت ظالم در تاریخ محافظه کار برتری و سیدی است حال تفسیر تاریخ کهن حرکتی است ارزشمند اما «رهبر شدن» در تغییر این چنین تاریخی و با خون نگاشتن تاریخی جدید است که در آن معادلات و مواجهات انسانی است مزاری و ماندلا در کسوت رهبران تاریخی نجیبان و شریفان (هزاره و سیاه پوست) با مقاومت، تمام تلاش خویش را بر احیای هویت، حقوق و از این دو مهم‌تر عزت مردم ستم دیده خویش می‌کنند. از سر، نوشتن سرنوشت مبارزه تمام وقت و پرومته وار می‌خواهد سرنوشت پرومته زجر و شکنجه ابدی به حکم خدایگان وضع موجود تاریکی بود سرنوشت مزاری و ماندلا هم با شکنجه های ابدی همراه شد اما دست یابی به «شعله» ی مسیر عدالت خواهی دو دستاورد برای بشریت به ارمغان آورد «آتش» به خرمن باورهای نژادپرستانه افکند و با «نور» مسیر را به همه جویندگان راه آزادی و عدالت نشان داد.  نمی توان ماندلا را ستایش و مزاری را نکوهش کرد که آنان چون پیشوایان آزادی خواهی و معلمان عدالت‌خواهی در تاریخ درخشیدند و راه مبارزه و منطق مقاومت در برابر حافظان تاریخ محافظه کارِ را ترسیم کردند. 

منبع : جمهوری سکوت

ملك موره از مو گرفت


ملک موره ازمو گرفت خودون موره آواره کد
رسم و ریواجای مو ده زوری پولوس بیگانه کد

نام موره ازمو گیریفت یک نام نو از خود خو داد
گفت اید آزره نبود ده پیش دنیا بانه کد

مو هزاران ساله تاریخ وتمدن داشتیم
تاریخ و فرهنگ موره ازمو گیریفت ویرانه کد

زاوولی و کاولی شاران و غرجستو و غور
پگشی باکولون مویه ده پیش دنیا تاشه کد

قتل عام ، کله منار چیل دخترو چند سال بود
ملک موره ازمو گیریفت مردم موره آواره کد

آر قدر کشتی دیگه اربو ده دیل تو اید نمند
مود نو امده ده جان تو وسکٹی جانانه کد

تو غدر خاشه کیدی خاشه ده رای تو پس مه یه
میمونای قدر تو مویای تو لخشوم شانه کد

رهایم کن،. قول می دهم همسایه خوبی برایت باشم.

یک: کسانی که در افغانستان زندگی کرده اند و از نزدیک شاهد رویدادهای آن اند، می دانند که اگر اوضاع به این شکل پیش برود تا صدسال دیگر هم این وطن، وطن نمی شود. افغانستان هم اکنون به صورت ملوک الطوایفی اداره می شود. هه چیز در حال فروریختن اند، چیزی درست نشده است که خراب شده است. هرچه را درست کرده بودند، دیگر خراب شده است، درست کردنی هم در کار نیست. اوضاع سیاسی به سمت قومی شدن، پیش می رود. امنیت در کمترین شکل آن وجود دارد. اعتمادسازی قومی صورت نگرفته است، نمی گیرد. مسایل قومی بیش از هر زمان دیگری دامن زده می شود. رسانه های قومی آتش بیار این معرکه اند. همه چیز مافیایی شده است. انسانیت، آدمیت، آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، نظام شهروندی دیگر رنگ و رویی ندارند. نه دولتی است و نه حاکمیتی در کار است. نیروهای امنیتی هیچ کاره اند. ارتش در حال فروپاشی است. طالبان بر همه چیز مسلط اند. گروه های مسلح همه جا دیده می شوند. فساد اداری و حکومتی بیداد می کنند.
به ظاهر چیزی دیده می شود؛ اما در زیر پست شهر و کشور چیزی دیگری در جریان است.
دو: اگر غرب با این توان نظامی و مدیریتی اش نتوانیست، این وطن را درست کند، دیگر نمی شود. هر آدم عاقلی که به این جا برسد، دیگر شعار نمی دهد و منتظر معجزه نمی ماند. بهتر است یک فکر اصولی شود.
سه: فعلا حکومت فدارلی به وجود بیاوریم. بعدا در باره ماندن و جدا شدن فکری باید کرد.
راه دیگری نیست. تا ابد که نمی توان در آتش هم سوخت. شما آتش بیفروزید، من بسوزم. من که نمی توانم تا ابد خوار و ذلیل و عقب مانده در جهان زندگی کنم. مگر می شود تا ابد در بدبختی زندگی کرد. من چه گناهی کرده ام که شریک سفره یی شمایم و صدها سال است که رنج می کشم. گناه من چیست که جهان وحشی ام حساب کنند. من از جهان دیگر چه کم دارم. چرا بچه های من آینده نداشته باشند.
برادر رهایم کن، بگذار زندگی کنم. این سفره مشترک آب و نانی برای من و تو نمی شود. بیا عاقلانه به راه حل جدی بیندیشیم و تمام کنیم، تا دیگر فرزندان مان رنج چند سده نادانی مارا نکشند.
رهایم کن برادر، خانه را با من تقسیم کن.
رهایم کن، رهایم کن. خودت هم می دانی که نمی شود. پس رهایم کن. قول می دهم همسایه خوبی برایت باشم. 
ممنونت می شود، همسایه!
یاهو

دکتر حفیظ شریعتی سحر

""اینجا کویته است""


برای تلخ ترین روزهای زندگی ام..برای روزهای ترس و خون و انفجار..برای روزهای درد..برای روزهای همیشه ماندگار در تاریخ مردمم..برای روزهای غمگین ماندگار در ذهنم...

.
.

خانه نشسته ام
غرق روزمرگی ها
در فيس بوک به جوک جديدی كه آمده می خندم
_بـــــــُمـــــــبــــــــــــــــ
درها می لرزند
خانه می لرزد
ترک بر می دارد شيشه ها
_آه پسرانم!
زنگ می زنم بر نمی دارد
زنگ می زنم بر نمی دارد
_الو چه خبر شده؟
_الو كجا بوده؟
_الو از حميد خبر داری؟
_الو زهرا خوبی؟
_الو خواهرت آمده؟
_الو بابايت چه شد؟
_الو!
_الو!...اينجا كويته است
اينجا كويته است
كوچه های خاكی هزاره تاون
مردمانی با بادامهای تلخ در چشم
بوداهايی ترک بسته
از چهره و دست
و نگاه هايی انباشته از درد
كه چشم های بادامی مستحق دردند...
از سوی آنها كه نژاد هند و كشميری دارند
الو! اينجا هزاره تاون است
كرانی
ما دست و پاهای بودا را جمع می كنيم
تنش يكسو
دست ها سوی ديگر
و پا زير ستون ماركت لباس مانده..
آهای پسر! روی آن سنگ نايست
سر اين جنازه آنجاست
خانوم! پاشنه ات را بردار
روی انگشت كودكم است...
طاقت نمی آوري وگرنه می گفتم
صورت سوخته ی همسايه در كجا بود؟!
.
هزاره ی سوم است
تو مرا از ماهواره ها می بينی
از اسكايپی حالم را می پرسی
و از اينترنت منتشرم می كنی
صورت من همچنان
از انفجار هزار كيلو تی ان تی می سوزد
هزار كيلو تی ان تی
برای تكه تكه كردن چشم های بادامی ام
.
می گويند
آنسوتر هل هله می كنند
وقتی جسدم در آتش مچاله می شود
و خدايشان را شكر
خدا؟
واژه ی غريبی هستی زير اين آوار
تفسير نمی شوی
و حتی با قوی ترين چشم نمی بينمت
نه در علمدار رود
نه در هزاره تاون
و نه حتی در امام بارگاه كه به عربی روی ديوارهايش آويزان شده ای!
.
امام بارگاه هستم
در تابوتی كيسه های پلاستيكی انبارند
_فرزندانمان را در آن ريخته ايم_

صدای فرياد مي آيد
زنان زير باران كنار كودكانشان تحصن می كنند
حدقه ی چشمی را كنار می زنم
تا عكس، هنری تر بيفتد
انگشتریِ دستی را نگاه مي كنم
تا بدانم زن بوده يا مرد
انگار كه اهميتی داشته باشد...
و پيرمردی داد می زند
نكن! با هم عوض می شوند..!
.
زنان فرياد می زنند
رهبرانِ متفرق مذاكره می كنند
رهبرانِ مردمِ هميشه متفرق تر حرف مي زنند
شعار می دهند
مصاحبه می كنند
معامله می كنند
رهبران....
.
زنان فرياد می زنند
دنيا همچنان ناشنواست
و سياستمداران ناشنواتر
نيوزها از خواب و بيدار ملالی خبر دارند
به او نشان صلح می دهند
و اينطرف تر
از تكه های بدن من چيزی نمی گويند

كه چگونه می سوزند..
چگونه می ميرند
اين قربانيان بازی سياست و دين

بی خبر..
شايد
خون ما دامن فشن شوها را می آلايد
و خاطر نازكشان را آزرده

بازی می كنند
با باقيمانده ی استخوانهايمان
سياست بازان
و كاور فيس بوک ما
دختری است
گريان بر كشته های علمدار رود
اكنون خود چند پاره در خاک آرميده
يادم نمانده كامل بوده تنش يا نه؟!
.
تحصن تمام می شود
دولت وعده داده حتی بر شيشه های شكسته
و همسايه ی كناری
فدای ابوالفضل می كند
دست پيدا نشده ی فرزندش را...
.
تحصن تمام می شود
رهبران آرام شده اند
رفته اند..
ما جنازه ها را در گوری دسته جمعی دفن می كنيم
ناشناس!
می انديشم حدقه ی چشم را در كدام خاک گذاشتند؟
انگار که اهميتی داشته باشد...
بعد به خانه بر می گرديم
غذا می خوريم
و همراه آن همه ی اينها را می بلعيم
.
بی تفاوت
صبور!
عادی
ادامه می دهيم
تا انفجار ديگر
تا تخريب بودای ديگر...!
.

""21 فوریه...کویته...هزاره تاون""

 نوشته شده توسط بسی گل شریفی :شب سيب

Image and video hosting by TinyPic