چنین گفت کاتب: یادداشتی کوتاه در باب کتاب «تذکّر الانقلاب»

 

 

 

سرانجام پس از هشتاد سال تبعید در دیارِ فراموشی اما اینک کتابِ «تذکّر الانقلاب» مرحوم فیض‌محمّد کاتب هزاره پا به جهان انتشار نهاد، آن‌هم به همّت دانشور ارجمند علی امیری و انتشارات کاوه (کلن آلمان). از آن‌جا که کتاب از نعمت یک مقدمه‌ی عالی برخوردار است، لذا سعی می‌شود دامن سخن خیلی مختصر و سریع، پهن و جمع گردد.

مرحوم کاتب هزاره به طور عام در اکثر آثار و به نحو خاص در «سراج» است که روایت تاریخ را بر مبنای رویداد فاجعه شرح و بسط می‌دهد. اتخاذِ این مبنا به اندازه‌ی کافی نشان می‌دهد که او از یک رهیافت خِردگرا و خُردنگر در تاریخ‌نگاری پیروی می‌کند که به چنین نتیجه‌ای رسیده است. او این شرح‌و‌بسط‌ها و گزارش‌هایش از رخدادهای فاجعه را به سه شکل کلی می‌نگارد: دوره‌نگاری، سال‌نگاری و روزنگاری. او در مباحث دوره‌نگاری، دوره‌های تاریخی را یا بر مبنایِ زمان یا بر مبنایِ حاکم به نگارش درمی‌آورد، که مقدمه‌های آثارش نوعاً از این سنخ اند. در سال‌نگاری، سال‌ها را مبنایِ روایت رویدادها قرار می‌دهد. در روزنگاری، روزها را مبنایِ گزارش حوادث قرار می‌دهد. هر چه از قسم نخست به سمت اخیر حرکت کنیم، محتوای حرکت از کلی به جزئی سیر می‌کند. دوره دوره‌ی ظلمت است و سال‌ها سال‌های فاجعه و روزها روزهای فلاکت است. کاتب حقیقت آن‌ها را هم به نحو کلی و هم به نحو جزئی بیان کرده و گزارش داده است. در روزنگاری، جزئیات به‌طور دقیق نگارش یافته و مسائل و رویدادها به زبانی عریان و صریح و چه بسا تلخ و گزنده اما سخت واقعی به بیان درمی‌آیند: وضعیت به طرزی دهشت‌برانگیز آشوبناک است، هیچ قانونی وجود ندارد، «نه قرآن است و نه سنت و نه کتاب.» (ص: 146) مردم «افزون از همه، یومیه، حبس و ضبط و توقیف و بی‌ناموس و غارت و تاراج می‌شوند.» (ص: 154) بر تکرارِ مکرر در مکررِ فسق و فجور و زنا و تجاوز و بدناموسی و تاراج‌گری و کتاب‌سوزیِ «دزدانِ طریقِ جور و ستم‌پیمایِ مردمِ وحشی و ناهنجارِ کوهدامن و کوهستان»، که نه به قرآن و سنّت و کتاب پایبند اند و نه به اخلاق و انسانیت وفادار اند، پایانی متصوّر نیست. «سه هزار نفر از مردم شمالی که در شهر کابل مشغول سرقت خانه‌ها و کندن دروازه‌ها و غرفه‌ها و کشیدن و فروختن آیینه‌های عمارات و پارک‌های دولتی و به آتش سوختنِ کتب علوم و فنون متنوعه و ریدن بر آن‌ها و مخالطت با زنان و دختران و لواطت با امردان بودن» (ص: 103) هستند، جملگی به اجازتِ «رؤسایِ وحشت» روی می‌دهند و هیچ بازپرسی از آن‌ها صورت نمی‌گیرد. مردم شهر کابل «همه به یک‌بار و از کسب و تحصیل معاش برکنار و دست حسرت به زیر چانهْ انتظارِ رفع و دفعِ انقلاب داشته، روزِ یأس و وسواس به سر می‌برند.» (ص: 185) تذکّر الانقلاب یک اثر روزنگارانه است که در مرزِ روزنامه و کتاب حرکت می‌کند و این نوع حرکت از سویی ذاتاً ناتمام و پایان‌ناپذیر است، چنان‌که تقدیر و تقریر اثر نیز ناتمام و گشوده رها شده است و از سوی دیگر، زبان آن زبانِ صراحت و جدّیت است؛ چون کاملاً با مرزهای خشونت و دهشت درگیر است. کاتب هزاره با روزنگاشت‌هایش درواقع نشان می‌دهد که در این دوره‌ی کوتاه چگونه یک تجربه‌ی ناچیزِ مدنی/شهری در تاریخ معاصر افغانستان زائل و نابود می‌شود و سامان سیاسی برپا نشده فرومی‌ریزد، تهداب امور مملکت ساخته نشده نابود می‌شود و به تاراج می‌رود و هیچ امری بر بنیان خرد برقرار نمی‌شود و بر فراز نمی‌آید و چیزی جز «امور خارج از شأن انسانیت» یعنی «خشونت وحشیانه و کردار جاهلانه» به وقوع نمی‌پیوندد و چیزی جزء «سوء خاتمت و وخامت عاقبت» برای مردم این کشور رقم نمی‌خورد. در نتیجه، «زیستن در این مملکت به جز خسارت دنیا و آخرت مثمر ثمر و منتج نتیجه‌ی دیگر نیست.» (ص: 97)

 

کاتب هزاره با روزنگاشت‌هایش درواقع نشان می‌دهد که در این دوره‌ی کوتاه چگونه یک تجربه‌ی ناچیزِ مدنی/شهری در تاریخ معاصر افغانستان زائل و نابود می‌شود و سامان سیاسی برپا نشده فرومی‌ریزد، تهداب امور مملکت ساخته نشده نابود می‌شود و به تاراج می‌رود و هیچ امری بر بنیان خرد برقرار نمی‌شود و بر فراز نمی‌آید و چیزی جز «امور خارج از شأن انسانیت» یعنی «خشونت وحشیانه و کردار جاهلانه» به وقوع نمی‌پیوندد و چیزی جزء «سوء خاتمت و وخامت عاقبت» برای مردم این کشور رقم نمی‌خورد. 


تذکّر الانقلاب یک اثر انتقادی است؛ لذا از درونِ عرصه‌هایِ سیاست، دیانت، تاریخ، اجتماع، اخلاق، اقتصاد، قوم‌شناسی و... عبور کرده و بر فرازِ مرزهای آن‌ها بال می‌گستراند و بدین‌سان منبعی دست‌اول برای پژوهش و مطالعه در باب آن عرصه‌ها می‌گردد. بنابراین، گنجاندنِ این کتاب صرفاً در یک مقوله‌ی واحد دشوار است، اما با این‌حال می‌توان از جهات مختلف، به دلیل محدودیت‌های پژوهشی، به درون‌مایه‌ی آن نزدیک شد و از منظر خاصی، اثر را مورد بحث قرار دارد. با این‌حال، بیش از همه کاتب هزاره تحقیقِ مسیرِ «تاریخ سیاسی» و از طریق آن گزارشِ عناصرِ زیست‌جهانِ افغانی را روی دست دارد، که آن را در این اثر بر محور گزارشِ روزانه‌وارِ رویدادهایِ دوره‌ی حکومتِ حبیب الله معروف به پسر سقا به انجام می‌رساند.

 

مرحوم کاتب هزاره در این کتاب، تیغ جرّار به کرّار از نیام قلم برکشیده و روزروزِ دولتِ ضلالت‌آغاز و شقاوت‌انجام را ریزریز کرده و بر باد انتقاد می‌دهد. این اثر گزارشِ یکی از رویدادهایی است که حیات مدنی مردم افغانستان را یک قرن به عقب کشانیده است. مسأله‌ی کتاب یک مسأله‌ی آشنا و اساسی برای نویسنده و ما است، مسأله‌ی سلسله‌ی قتل‌عام‌ها و غارت‌ها و تاراج‌ها و تجاوزاتی که دولت و عمله‌ی جورش علیه مردم به راه می‌اندازد و همگی نشانه‌ها و آیه‌هایی از بحرانی پایدار در زیست‌جهان انسان افغانستانی به دست می‌دهد. تذکّر الانقلاب یادواره‌ای ناتمامِ از یک انقلابِ ناانقلابی است که به صورت روزنگاشت حرکت می‌کند. این کتاب ناتمام می‌کوشد نحوه‌ی دولت‌داریِ یک گله دزد لوچک را که از پس کوه آمده و زمام حکومت را تصاحب کرده، بیان کند. در ضمنِ آن، وضعیتِ شهری، اخلاق مردم، مناسبات سیاسی اقوام، واکنش‌ها و مواضع گروه‌ها در قبال رویدادها را گزارش می‌دهد. به عبارتی، این کتاب قطعه و برشی از زیست‌جهان افغانی و یکی از لحظه‌های تکان‌دهنده‌ای را به تصویر می‌کشد که در آنْ ددمنشی و بی‌دینیِ افغان‌ها و زوال اخلاق آن‌ها و فروپاشی سامان سیاست و نابودیِ مدنیت و به تبع اضمحلال انسانیت به اوج رسیده است.

 

مرحوم کاتب در این اثر به طور خاص به «اخلاق» و پدیدارهای اخلاقی توجه ویژه دارد؛ لذا بی‌اخلاقی‌های زیادی را روایت می‌کند؛ اما چرا؟ در عصر قدیم نه متد و روش بلکه این پایدیا و ادب و فرهنگ است که سیاست را امکان بخشیده و به پیش می‌برد. اخلاق ادبِ سیاست و بلکه شرطِ ورودِ به سیاست است. با کمی تسامح، به زبانِ مدرن، اخلاق به‌منزله‌ی روشِ سیاست است. از این رو است که تاریخ سیاسی ما سرشار از رساله‌های اخلاقی در باب سیاست است، اما با این‌حال، تمام این تلاش‌های تاریخی در ساختنِ مدخلی اخلاقی برای ورود به سیاست شکست خورده‌اند (مدخل از آن رو لازم و معنادار است که قرار است ورود از بدویت به مدنیت رخ دهد). اخلاق طریقِ سیاست است، و تذکّر که اخلاق حاکمان و اخلاق اجتماعی را با دقت خاصی گزارش می‌دهد، به وضوح عیان می‌سازد که این طریق مسدود و منتفی شده و نیز پایدیایِ مدنیت زوال یافته و در پیِ این زوال‌ها و انسدادها، نه تنها سیاست نابود شده بلکه اساساً هیچ امر معقول و انسانی سرپا نمانده است، بلکه این بی‌نظمی، بی‌قانونی و آشوب و خشونت محض است که بر تاریخ تباهی ما فرمان می‌راند. کاتب هزاره دامنه‌ی فرازوفرودِ این فرمانرواییِ تباهی را سال به سال و روز به روز دنبال و گزارش می‌کند. در تاریخ معاصر افغانستان از این برهه‌های آشوب کم نیست اما سه لحظه‌ی اوج آن عبارت اند از: 1) دوره‌ی عبدالرحمان، 2) دوره‌ی بچه سقو، 3) دوره‌ی جنگ‌های داخلی اخیر. مرحوم کاتب هزاره رویداد و پیامدهای لحظه‌ی نخست را در «سراج التواریخ» به شرح و تفصیل بازمی‌گوید، و روزنگاریِ لحظه‌ی دوم را در «تذکّر الانقلاب» ثبت و ضبط می‌کند. لحظه‌ی سوم اما هنوز مردِ میدانِ خویش را نیافته است. از این سه برهه، لحظه‌ی نخست لحظه‌ی استثنایی است؛ چون صرف سویه‌ی منفی ندارد بلکه خصلت برسازندگی نیز دارد. زیرا امکان‌ها و توانایی‌هایی را به عرصه‌ی وجود درآورد که تمام تاریخ بعد از خود را به پیش رانده و تحت فرمان گرفته است. تبارِ سیاسی‌شدنِ خیلی از شکاف‌ها و مسائل کنونی را باید در عصر عبدالرحمان جست‌وجو کرد که اکثر در زمان او به فعلیت و تحقق درآمده‌اند، مسائلی که بدون بازگشت به سرآغاز آن‌ها، امید حل‌وفصل‌شان نمی‌رود. تاریخ سیاسی کنونی هنوز تاریخ عبدالرحمانی است؛ نه به این معنا که شخص عبدالرحمان حکومت می‌کند بلکه به این معنا که رویه‌ی سیاست هنوز درون فضایی حرکت می‌کند که او برای آن گشوده است، و مسائلی اکنون دامن‌گیر آن است که او آن‌ها را ابداع کرده و به راه انداخته است. وضعیت کنونی سیاست را نمی‌توان نقطه‌ی توقفی بر آن‌ها دانست. کاتب در مقدمه‌ی اثرش پس‌زمینه‌ی حوادث را به قبل از برآمدن دزدان کوهی ارجاع می‌دهد اما فقط به چارچوب دوره‌ی امان‌الله ارجاع می‌دهد و این ارجاع خود را پیش‌تر نمی‌برد اما در متن اثر است که با اشاراتی پراکنده، درک مسائل را به چارچوب عبدالرحمانی ارجاع می‌دهد. به‌هرحال، نفس این ارجاعات است که پیوند و نسبت میان آثار کاتب هزاره را برملا می‌کند و باید این پیوند را جدّی گرفت. بدین‌ترتیب، سراج همچون چارچوب درک و فهمِ تذکّر به شمار می‌آید. برای درک عمیق تذکّر باید به سراج مراجعه کرد و سررشته‌ی زنجیره‌ی امور را باید از آن‌جا به دست گرفته و دنبال کرد. زیرا حوادث تاریخ سیاسی معاصر حلقه‌های یک زنجیره‌ی واحد اند و کاتب هزاره این زنجیره را به دقت رصد کرده و نقاط مختلف و مختصات محورهای آن را در کتاب‌های مختلفش نشانه‌گذاری و شرح و گزارش داده است. بنابراین، یافتن نسبت آثار او اهمیت تعیین‌کننده دارد.

 

 مسأله‌ی کتاب یک مسأله‌ی آشنا و اساسی برای نویسنده و ما است، مسأله‌ی سلسله‌ی قتل‌عام‌ها و غارت‌ها و تاراج‌ها و تجاوزاتی که دولت و عمله‌ی جورش علیه مردم به راه می‌اندازد و همگی نشانه‌ها و آیه‌هایی از بحرانی پایدار در زیست‌جهان انسان افغانستانی به دست می‌دهد. تذکّر الانقلاب یادواره‌ای ناتمامِ از یک انقلابِ ناانقلابی است که به صورت روزنگاشت حرکت می‌کند. این کتاب ناتمام می‌کوشد نحوه‌ی دولت‌داریِ یک گله دزد لوچک را که از پس کوه آمده و زمام حکومت را تصاحب کرده، بیان کند.


اما درباره‌ی مقدمه و ویرایش کتاب: مقدمه عالی نوشته شده است و جای گپ‌وگفتِ بی‌خود نمی‌گذارد. با این‌حال، دو نکته، یک نکته‌ی ذوقی درباره‌ی تعلیقات و دیگری نکته‌ی فنی درباره‌ی مقدمه قابل ملاحظه است، و البته این دو نکته به هیچ وجه از زیبایی و غنای مقدمه و تعلیقات نمی‌کاهد. نکته ذوقی این است که تعلیقاتِ مربوط به معنایِ کلمات و اصطلاحات قدیمی اگر در پایان کتاب می‌آمدند بسی بهتر و کاربردی‌تر می‌بود و دست باز می‌شد تا لغات بیشتری شرح و معنا شوند. لغات نامأنوس بیش از آن‌چه ذکر شده وجود دارد، دست‌کم برای قشر جوانان و دانشجویانی که در خارج از کشور تحصیل کرده‌اند. ضمناً اگر فهرست اعلام و... نیز استخراج می‌شد، این تلاش حرفه‌ای به کمال خود می‌رسید. اما نکته‌ی فنی درباره‌ی مقدمه به نام کتاب که «تذکّر الانقلاب» است برمی‌گردد. بار معناییِ نام و عنوانِ کتاب درواقع بر دوش مفهومِ «انقلاب» است ولی مفهوم انقلاب با این‌که گه‌گاه در متن کتاب مورد اشاره قرار گرفته اما هیچ گاه شرح و معنا نشده است. در مقدمه هیچ تلاشی برای تفسیر این مفهوم صورت نگرفته، شاید هم آن‌جا لازم نبوده است. اما پرسش به جای خود باقی است که چرا مرحوم کاتب به پدیدارِ دوره‌ی بچه‌ی سقا به‌مثابه‌ی «انقلاب» می‌نگرد و آن را ذیل این مفهوم مورد گزارش قرار می‌دهد؟ آیا این مفهوم واجد یک معنا و دلالت سیاسی است؟ در این صورت، معنای موردنظر و مراد دقیق کاتب از آن چیست؟ ضرورت پرداختن به این نکته زمانی بیشتر آشکار می‌شود که آن را در ذیل مقوله‌ی کلی‌تری مورد ملاحظه و مداقه قرار دهیم: ذهنیت افغانی و مواجهه با مفاهیم مدرن. کاتب هزاره در صدر لحظه‌ی آغازینِ رویارویی ما با غرب و عصر جدید قرار دارد. به‌هرحال، تا جایی که به انقلاب کبیر فرانسه مربوط می‌شود، بار معنایی آن بر دوشِ «مردم» است، و از این رو، در کانون آن «آزادی» و «برابری» می‌درخشد اما در این انقلاب افغانی، آزادی و برابری معنایی ندارد، همان‌طور که مردم در آن نقشی ندارد. مردم این‌جا نه سوژه‌ی انقلاب بلکه ابژه‌ی قتل و غارت و تجاوز و اسارت اند. بنابراین این معنای سیاسی عصر جدید نمی‌تواند مراد کاتب باشد؛ چون نه مردم بلکه یک گله دزد و راهزن جمع آمده و انقلاب و دگرگونی در تصاحب امارت به راه انداخته و در نتیجه، تمام خزانه‌ی دولت را که حاصلِ دسترنجِ ملت طی نیم‌قرن است را غارت و تاراج نموده، و نیز نه تنها در پیِ برقراری آزادی و برابری انسانی نبوده بلکه آزادسازیِ خشونتِ کشتارها و شهوتِ تجاوزها را دنبال کرده است، تصرفِ دختران و زنان و کشانیدن آن‌ها به بستر مفاسقت و مخالطت و نیز در آغوش لواطت افکندن نوجوانان و همچنین انواع و اقسام فسق و فجوری که به ذهن‌شان آمده را به عرصه‌ی فعل درآورده‌اند. حتی همان لحظه‌ای که شورش‌ها از هر سو گسترش می‌یابد، و سربازان زیر بارانِ مرگ نابود می‌شوند، حاکمان اوباش از غنودن در بسترِ فسق و فجور و تاراج و تجاوز دست برنمی‌دارند. بر این اساس، انقلابِ دارودسته‌ی بچه سقا نمی‌تواند معنای سیاسی خاصی داشته باشد که بتوان آن را انقلاب به معنای مصطلح خواند؛ اما قضیه به همین سادگی هم ختم نمی‌شود. با این‌که کاتب هزاره در موارد متعدد این اغتشاش را «تغلّب» خوانده اما روزنگاری خود را در باب این مفهوم نمی‌خواند و مسأله را فراتر از آن می‌داند. در حکومت‌های تغلبیه حداقل سامان سیاسی فرونمی‌پاشد، اما این‌جا بنیان‌ها فروریخته‌اند. همین‌طور، این اغتشاش را شورش نیز نمی‌توان خواند؛ زیرا نه تنها جهت سیاسی نداشته بلکه در راستای انتفای سیاست رخ داد. به‌هرحال، معنایِ موردنظرِ کاتب و این‌که او چرا این پدیده‌ی آشوب محض یا تاراج و اغتشاش افسارگسیخته را زیر نامِ انقلاب به گزارش می‌گیرد، خیلی روشن نیست. بنابراین، فعلاً حداکثر می‌توان «تذکّر الانقلاب» را به «یادواره‌ی یک آشوب» ترجمه کرد. روشنی‌اندازی بر این مفهوم و تلقیِ کاتب هزاره از آن، برگی از دفتر اندیشه‌ی تاریخ‌نگاریِ او را برای ما باز می‌کند، حداقل افقی را می‌گشاید که کتاب تذکّر الانقلاب از آن افق به نگارش درآمده است؛ و چه کسی بهتر از آقای علی امیری می‌تواند این افق را بگشاید؟ از این‌رو پرداختن به آن ضرورت دارد و جایش در مقدمه عالی او خالی به نظر می‌آید.

 

در نهایت، کتاب بعد از هشت دهه با تلاش تحسین‌برانگیزی آماده و چاپ شده است و لذا اکنون در انتظار خواندن و فهمیده‌شدن به سر می‌برد، تا شاید از فیضِ نورِ دیدگاه کاتب، گرهی از فروبستگی وضعیت کنونی و بلکه طریق فهم وضعیت گشوده گردد. زیرا او کلیتِ تاریخ سیاسی افغانستان را سرگردان بین دو حدِ ضلالت‌آغاز و شقاوت‌انجام صورت‌بندی می‌کند. در نتیجه، آثار او را باید اولین ره‌آموزِ نقدِ مقام و موطن تاریخی دانست که سیاست در آن تاریخ جورپیما، مقام و توطن گزیده است. سراج نقد مقامِ سیاستی است که پشتون‌ها آن را به پیش می‌برند و تذکّر نقدِ همان مقام است با این تفاوت که این بار، تاجیک‌ها آن را پیش می‌برند. خلاصه، دودِ نجات از کنده‌ی این دو جا برنمی‌خیزد، مخصوصاً که آن‌ها به هیچ وجه تا هنوز مسئولیت تباهیِ تاریخ سیاسی را به گردن نگرفته و در پی جبران آن برنیامده و نمی‌آیند. البته مرحوم کاتب نگاه قومی ندارد. از آن‌جا که هزاره‌ها سوار بر مرکب پادشاهی نشده‌اند، دلیلی ندارد تا آن‌ها را در صدر تاریخ سیاسی مورد نقد قرار دهد. اما این دلیل نمی‌شود تا او هزاره‌ها را از نقد معاف سازد، بلکه او در خلال آثارش تبر نقدش را بر سر کردارها و موضع‌گیری‌هایِ آن‌ها نیز فرود می‌آورد. به‌هرحال، آثار کاتب به میانجیِ عیان‌سازیِ وضعیتِ هارّ غالب و تخریبِ عقلیِ آن درواقع ره‌آموزِ نقد و فراخوانِ طریقی دیگر در تاریخ سیاسی است. درود بر هر آن کس که ندایِ این فراخوان و ره‌آموزیِ خرد را بخواند و بشنود و پاسخ گوید.

منبع :جمهوری سکوت